سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و نهم :
عمارت در سکوتی شیرین غرق بود. چراغها روشن بودند سایههای مهمان ها لرزان بر دیوار مینشستند، و صدای دور نوای نی، مثل نجوای باد میان تاکها میپیچید.
اما آنسوی این سکوت، طوفانی خشمگین در جان یاور میغرید.
در اندرونی عمارتش را با شتاب گشود. نگاهها به سمتش چرخید. خاک و خشم، از سر و رویش میبارید.
قدمهایش سنگین بود نفسهایش بریده بود... چشمهایش به خون نشسته بود.
صدایش ب
لطفا صبر کنید...
