سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و یازده :
صدایشان برید...
مهربس اشک میریخت، لب میگزید.
شورانگیز، چشمانش را به زمین دوخته بود.
و یکتا ناباور تنها نگاه میکرد، بیحرف و بیرمق...
انگار چیزی را تازه فهمیده بود، چیزی که نمیخواست بفهمد ...طاقت نیاورد...
با گونههایی سرخ، چشمهایی پر اشک، از جمع جدا شد و به بیرون رفت...
_یکتا! صبر کن دخترم...!
شورانگیز به دنبالش دوید. ردایش را جمع کرد، از پلهها پایین رفت و زیر
لطفا صبر کنید...
