سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و چهارده :
چشمان خلیل لرزید. بهتزده گفت:
_چی؟ ولی... چرا؟!
لبخندی سرد زدم.
_برو بهش بگو نگران نباشه...
_لزومی نداره دلش آشوب باشه برای من.
_من با میل خودم... زنِ ارباب همایون میشم.
و پیش از آنکه نگاه متعجب خلیل فرصتی برای سؤال کردن پیدا کند، برگشتم، بهسوی همان عمارت، همان زندانِ پرزرقوبرق.
قدم برداشتم. بیآنکه برگردم، بیآنکه دیگر به خلیل نگاهی بیندازم.
دل کندن از فرا
لطفا صبر کنید...
