پارت صد و چهارده :

چشمان خلیل لرزید. بهت‌زده گفت:
_چی؟ ولی... چرا؟!
لبخندی سرد زدم.
_برو بهش بگو نگران نباشه...
_لزومی نداره دلش آشوب باشه برای من.
_من با میل خودم... زنِ ارباب همایون میشم.
و پیش از آن‌که نگاه متعجب خلیل فرصتی برای سؤال کردن پیدا کند، برگشتم، به‌سوی همان عمارت، همان زندانِ پرزرق‌وبرق.
قدم برداشتم. بی‌آن‌که برگردم، بی‌آن‌که دیگر به خلیل نگاهی بیندازم.
دل کندن از فرا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️