سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و ششم :
رنگش پرید.
صدایش برید.دهان نیمهبازش خشک شده بود.
و بعد، گوشش… سوت کشید.
مثل انفجار.
مثل فرو ریختن دیواری که سالها با دستان خودش بالا برده بود.
انگار همهی مهمانی محو شد.
همهی آن صداها، آن خندهها، آن لیوانهای درخشان، یکدفعه خاکستر شدند.
– نــه…
بیصدا گفت. لبهایش لرزیدند، اما صدایی بیرون نیامد.
رگ گردنش ورم کرد.
نفسش، بند آمد.
نمیدانست دن
لطفا صبر کنید...
