سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هشتم :
صدای قدمهای خلیل از دور آمد.
– یاورخان ؟ خوبید؟ چرا زدید بیرون؟ ارباب همایون گفت یهویی رنگت پریده…
یاور نفسش را حبس کرد. نگاهش را دزدید از آن عمارت لعنتی، از آن چراغها، از آن سازهای لعنتی، آن صدای خندههایی که نمیدانست روی گریهی دختری کوبیده شدهاند…
زمزمه کرد:
-نازگل اینجاست خلیل خودم دیدمش...همونی که قراره بشه زن همایون.... نازگله...
خلیل زبانش قفل شده Ù
لطفا صبر کنید...
