سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هفده :
یاور، بیهیچ واژهای، پشت کرد به خلیل.
پای اسب را از خاک بیرون کشید، سوار شد، مهار را کشید، و زد به دل جادهی تاریک. شلاقی ناپیدا در دلش میکوبید، تازیانهای از بغض، خشم، و احساس بیارزشی.
– همایونِ چشم چرون… همون خوبه برای نازگل؟
همونی که تو هر ده تا قصه، یه زن داره؟
همونی که برای شهوت چندروزهاش دنبال عروسه، نه دلبستن؟
نه منی که از کودکیش پناه بودم…
منی که حا
لطفا صبر کنید...
