پارت صد و هفده :

یاور، بی‌هیچ واژه‌ای، پشت کرد به خلیل.
پای اسب را از خاک بیرون کشید، سوار شد، مهار را کشید، و زد به دل جاده‌ی تاریک. شلاقی ناپیدا در دلش می‌کوبید، تازیانه‌ای از بغض، خشم، و احساس بی‌ارزشی.
– همایونِ چشم چرون… همون خوبه برای نازگل؟
همونی که تو هر ده تا قصه، یه زن داره؟
همونی که برای شهوت چندروزه‌اش دنبال عروسه، نه دل‌بستن؟
نه منی که از کودکیش پناه بودم…
منی که حا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!