پارت صد و چهارم :

تنم در جامه‌ای سنگین پیچیده بود.
مخملی کبود، با نخ‌های طلایی که روی دلم نقش می‌زدند… اما زخمی، نه زینتی...
موهایم آن‌چنان بسته شده بود که گویی هر تارش، به زنجیری نامرئی بسته‌ست.
صدای زن‌ها، از پستو تا تالار می‌چرخید.
صدای خنده و تفریح
و من، در آینه‌ای ایستاده بودم که تصویری از من نمی‌داد.
جز دختری بی‌صدا، که از لب‌هایش، دیگر حتی آهی هم برنمی‌خاست.
خدیجه خانم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!