سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و پانزده :
راوی
شبی سرد، با مهی که از لای درختهای جنگل میگذشت و بوی خاک نمخوردهای که انگار دل آدم را بیشتر از همیشه میلرزاند.
یاور، همانجا کنار اسبش ایستاده بود. با چشمانی که به تاریکی دوخته شده بود و گوشی که هر صدای حتی خشخش برگ را دنبال میکرد
نفسش تند بود، اما ساکت ایستاده بود دلش بیقرار اما صبور بود
و بالاخره، صدای قدمهای خلیل میان سکوت شب پیچید.
تنهای تنها... بیهÛ
لطفا صبر کنید...
