پارت صد و پانزده :

راوی
شبی سرد، با مهی که از لای درخت‌های جنگل می‌گذشت و بوی خاک نم‌خورده‌ای که انگار دل آدم را بیشتر از همیشه می‌لرزاند.
یاور، همان‌جا کنار اسبش ایستاده بود. با چشمانی که به تاریکی دوخته شده بود و گوشی که هر صدای حتی خش‌خش برگ را دنبال میکرد
نفسش تند بود، اما ساکت ایستاده بود دلش بی‌قرار اما صبور بود
و بالاخره، صدای قدم‌های خلیل میان سکوت شب پیچید.
تنهای تنها... بی‌هÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️