لیست کلیه پارتهای رمان سایهی درخت سیب : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 122
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 81
روبنده را پایین انداخت و از پلههای عمارت سرازیر شد. قدمهایش آرام و لرزان بودند. صندوقچهی نقرهکوب را با یک دست به سینه چسباند. دست دیگرش را به نردهها گرفت که ناغافل سرگیجه نگیرد و روی زمین ولو نشود. باغ پاییزی رنگ و حال نداشت. نه فقط اینکه حالا باغ به خوابی عمیق فرورفته باشد. وقت سرسب...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 82
از اتومبیل که پیاده شدند، هنوز به صلات ظهر مانده بود. اردشیر دست توی جیب کرد و کرایه را به شوفر داد. با اخمی به مهرخ نگاهی انداخت و لب زد: - اگه سنگینی گوشهاتون برطرف شده راه بیفتید! مهرخ نگاهی به اطراف انداخت. هنوز برفهای تکهپاره و گلآلود اینطرف و آنطرف دیده میشدند. دلیجانی ...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 83
در را باز کرد و دکتر بهرنگ با کیف سیاه رنگ و چرمی، پشت در لبخندی زد. - سلام. - سلام آقا مقصود. حال مریض ما چطوره؟ مقصود از جلوی در کنار رفت و دکتر داخل آمد. جلوتر از مقصود پلهها را پایین رفت. مقصود به دنبالش پا توی حیاط گذاشت. صدایش را حسابی پایین آورده بود: - توفیری نکرده دک...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 84
تمام تنش لرز گرفته بود. این بیخبر آمد و شد اتابک، عاقبت کار دستشان میداد. زیورالنسا به همهی مهربانیاش احمق نبود. میدانست که شاخکهای پسرناتنیاش تیز شده و از جایی به مهرخ ظن برده است. - پرسیدم کجا رفته تو این سیاه سرما زیور؟ زیور توی دلش بابت دروغهایی که پشت هم می...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 85
صندوقچهی چوبی کهنه را به دست محمود داد. محمود کلیدی از شال خاکی رنگ دور کمرش بیرون آورد و توی قفل بزرگ صندوق چرخاند. حالا قلب اردشیر و مهرخ تندتند میکوبید. مهرخ قدمی به جلو برداشت ولی نگاه سنگین محمود او را سر جا ثابت نگه داشت. اردشیر، دست روی زیلوی تخت فشار داد و بلند شد. دوش به دوش مهر...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 86
توی کوچهی پشتی، در سکوت قدم زدند تا به درب عمارت اعتمادالدوله رسیدند. حرفی توی گلوی مهرخ گیر کرده بود. سخت بود که نپرسد. اردشیر اما نگاهش را دوخته بود به در کوچک که تاریکی هوا تیرهتر دیده میشد. - اینجا همونجاییه که شبانه شاهرخ و مهدخت از عمارت اعتمادالدوله فرار کردن؟...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 87
بیحوصله و اندوهگین نشسته بود پشت میزی و به حرکات تند دست نوازندهی پیانو نگاه میکرد. اصلا نمیدانست میان این آدمهای غریبه چه کار دارد. در تمام این پنج سال زندگی در طهران، عادت کرده بود که سرش توی کار خودش باشد. درس بخواند و درس بدهد. اگر عشق دخترعموی سیاه چشم و گریز پایش، توی دلش خانه نمیک...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 88
کلافه از این همه شلوغی و نگاههایی که به نظرش وقیحانه میآمدند، دنبال جای خلوتی بود که خودش را پنهان کند. نه حوصلهی بزن و برقص داشت نه پیالههای بلوری انار که کنار گیلاسهای شراب توی مهمانی چرخانده میشدند. همین چند ساعت پیش، دلش به خاطر عشق نایب بختیاری به دخترک لپگلی همسایهاش گرفته بود و ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 89
عادت نداشت پیش کسی گریه کند. حتی حالا که کنار اتابک، توی ماشین دودی نشسته بودند و مات و ناباور به سیاهی شب خیره بود، گریه نمیکرد. اصلا رنگ پریدهی اتابک و چشمهای به خون نشستهاش را نمیدید. نه الان و نه آن وقتی که احمدرضا خودش را به شرمندگی زد و کنار کشید. - پسرعمو! من و ...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 90
فصل ششم اورکت جوابگوی آنهمه سردی هوا نبود. از صبح زود، ریزریز برف میبارید. برفی یخ زده و سنگین که به ساعت نرسیده طهران را سفیدپوش کرد. حالا در کوچهها پا تند کرده بود که زودتر به منزل ایلماه برسد. اولین نوبه بود که زن بختیاری برای اردشیر پیغام میفرستاد. باید اگر آب دستش بود زمین میگذاش...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 91
صدای دقالباب که بلند شد، اهمیتی نداد. کنج گوشوارهی خانهی ایلماه، در سکوت مسحورکنندهی اولین روز زمستان، دوست داشت بنشیند و مرغ فکرش را پرواز بدهد. به تمام سختی روز قبل فکر کند و یاد وقتی بیفتد که اردشیر با تمام توان میجنگید که او را از دست حشمت نجات بدهد. فکرش به اردشیر که میرسید ضربا...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 92
سرک کشید. حالا در شب برفی میتوانست از خلوتی خیابان خوف کند. نزدیکی منزل اردشیر جایی که میدانست هر آن ممکن است حشمت سر برسد. اگر حشمت او را میدید یقین از دست عزت، سورچی و خدمتکار پیر عمارت اعتمادالدوله کاری برنمیآمد. دروغ نداشت به خودش بگوید. بیشتر از جان خودش، دلواپسی اردشیر را گرفته بود ک...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 93
- کاری ازت برمیاد نایب؟ اردشیر نگاهش کرد که سرش را کج کرده بود و شال را دور خودش محکم فشار میداد. چشمهای سیاه مهرخ از همیشه غمگینتر به نظر میرسید. سیگارش را نیمکشیده روی زمین نمناک انداخت و سبیلش را جوید. مقابل این دختر تاب نداشت. اگر بیشتر نگاهش میکرد، زانو میزد و گ...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 94
چشمانش را که باز کرد، خیال برد که خواب میبیند. پریرویی کنار تختش، پیچیده در چادر با روبندهی بالا زده نگاهش میکرد. چشمهای مورب و پُرمژهاش رنگ غم داشت و لبهایش نیمه باز مانده بود. یک طرهی موی سیاه از زیر چادر بیرون آمده و به پیشانیای چسبیده بود که قطرههای ریز عرق روی آن میدرخشیدند. ...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 95
نشسته بود کنار مادرش و پایین شلیتهی قرمزرنگ پرچینش را چنگ میزد. نگاهش خیره مانده بود به استکانهای چای که شنبه و یکشنبه بودند. هر کدام یک شکل با نعلبکیهای گلسرخی یا ناصری. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. دیگر یقین داشت که دل نایب بختیاری پی دخترکی است که پالتو میپوشد و از زیبایی به لالهعباسی...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 96
حتی وقتی که دنبال گلهی گوسفندها با پاهای کوچک هشت سالهاش توی دامنهی زاگرس میدوید، اینهمه خسته نشده بود. تمام لباسهایش خیس بودند و برف تا کمر داخل پوتینهایش فرو میرفت. لبخند زد. اینجا آبک بود. روستایی توی دل البرز. هیچوقت به صبیهی شاهرخ میرزا نمیگفت که برای رسیدن به اینجا اینه...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 97
مرد بیچاره ترسیده بود و میخواست فرار کند. اردشیر تیز فهمید و دستش را با مهربانی گرفت. - محبس کدومه آقا داوود؟ اومدم دو کلام اختلاط کنیم. داوود باور نکرد ولی از تقلای زیاد افتاد. اهالی ده همچنان متلک نثار مرد مجنون میکردند و میخندیدند. اردشیر اخم کرده، نگاه سنگینی به ...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 98
شب به نیمه نزدیک میشد. حالا دیگر خجالت نمیکشید که ایلماه و فیروزه بیقراریاش را ببینند. چشم به راهی بازگشت نایب بختیاری اشکهای زلال را پشت پلکهایش آورده بود. هنوز اما گریه نمیکرد. - دردت به عمرم! میچای! به زن و مهربانی توی صورتش نگاه نکرد. - ...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 99
خیلی دورتر از عمارت اتابک، کنج زیرزمین خانهی حسین نجار، صبیهی لپگلیاش پاها را در شکم جمع کرده بود. تنش از سرما میلرزید و انگار روی قلبش آتش گذاشته بودند. دو شب بود که دلدارش را ندیده بود و حالا چشم به راهی اردشیر، احوالش را بیشتر از قبل پریشان میکرد. سابقه نداشت که نایب، دو نوبهی پشت هم...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 100
اینجا را نمیشناخت. حالا که به هر سختی، از گلهی گرگها نجات پیدا کرده بود، اطرافش را نمیشناخت. پاهایش از درد و خستگی نبض میزدند. انگار که جای استخوان در پاهایش، قندیلهای سوزناک یخ باشد. همهی لباسهای تنش از عرق و پاشیدن برف به سر و رویش خیس بودند. بخار نفسهایش هر ثانیه غلیظتر می...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش