سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت هشتاد و هفتم :
بیحوصله و اندوهگین نشسته بود پشت میزی و به حرکات تند دست نوازندهی پیانو نگاه میکرد. اصلا نمیدانست میان این آدمهای غریبه چه کار دارد. در تمام این پنج سال زندگی در طهران، عادت کرده بود که سرش توی کار خودش باشد. درس بخواند و درس بدهد. اگر عشق دخترعموی سیاه چشم و گریز پایش، توی دلش خانه نمیکرد، امکان نداشت که حالا، در سرمای این شب مهآلود بین این همه غریبهی ایرانی و فرنگی با
لطفا صبر کنید...