پارت هشتاد و هفتم :

‌
بی‌حوصله و اندوهگین نشسته بود پشت میزی و به حرکات تند دست نوازنده‌ی پیانو نگاه می‌کرد. اصلا نمی‌دانست میان این آدم‌های غریبه چه کار دارد. در تمام این پنج سال زندگی در طهران، عادت کرده بود که سرش توی کار خودش باشد. درس بخواند و درس بدهد. اگر عشق دخترعموی سیاه چشم و گریز پایش، توی دلش خانه نمی‌کرد، امکان نداشت که حالا، در سرمای این شب مه‌آلود بین این همه غریبه‌ی ایرانی و فرنگی با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️