پارت هشتاد و چهارم :


تمام تنش لرز گرفته بود. این بیخبر آمد و شد اتابک، عاقبت کار دستشان می‌داد. زیورالنسا به همه‌ی مهربانی‌اش احمق نبود. می‌دانست که شاخک‌های پسرناتنی‌اش تیز شده و از جایی به مهرخ ظن برده است.

- پرسیدم کجا رفته تو این سیاه سرما زیور؟

زیور توی دلش بابت دروغ‌هایی که پشت هم می‌بست، استغفار می‌کرد به مهرخ بد و بیراه می‌گفت.

- چی بگم شازده؟ د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!