سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت هشتاد و چهارم :
تمام تنش لرز گرفته بود. این بیخبر آمد و شد اتابک، عاقبت کار دستشان میداد. زیورالنسا به همهی مهربانیاش احمق نبود. میدانست که شاخکهای پسرناتنیاش تیز شده و از جایی به مهرخ ظن برده است.
- پرسیدم کجا رفته تو این سیاه سرما زیور؟
زیور توی دلش بابت دروغهایی که پشت هم میبست، استغفار میکرد به مهرخ بد و بیراه میگفت.
- چی بگم شازده؟ د
لطفا صبر کنید...