سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت نود و سوم :
- کاری ازت برمیاد نایب؟
اردشیر نگاهش کرد که سرش را کج کرده بود و شال را دور خودش محکم فشار میداد. چشمهای سیاه مهرخ از همیشه غمگینتر به نظر میرسید. سیگارش را نیمکشیده روی زمین نمناک انداخت و سبیلش را جوید. مقابل این دختر تاب نداشت. اگر بیشتر نگاهش میکرد، زانو میزد و گوشهی شلیتهاش را میبوسید. چشمهایش را به سمت درخت توت چرخاند که برگ و باری نداشت و قط
لطفا صبر کنید...