سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت صد :
اینجا را نمیشناخت.
حالا که به هر سختی، از گلهی گرگها نجات پیدا کرده بود، اطرافش را نمیشناخت. پاهایش از درد و خستگی نبض میزدند. انگار که جای استخوان در پاهایش، قندیلهای سوزناک یخ باشد. همهی لباسهای تنش از عرق و پاشیدن برف به سر و رویش خیس بودند. بخار نفسهایش هر ثانیه غلیظتر میشد. مثل اینکه که تمام گرمای تن اردشیر را از سینهاش بیرون میآورد. دست به جیب
لطفا صبر کنید...