پارت صد :


این‌جا را نمی‌شناخت.

حالا که به هر سختی، از گله‌ی گرگ‌ها نجات پیدا کرده بود، اطرافش را نمی‌شناخت. پاهایش از درد و خستگی نبض می‌زدند. انگار که جای استخوان در پاهایش، قندیل‌های سوزناک یخ باشد. همه‌ی لباس‌های تنش از عرق و پاشیدن برف به سر و رویش خیس بودند. بخار نفس‌هایش هر ثانیه غلیظ‌تر می‌شد. مثل این‌که که تمام گرمای تن اردشیر را از سینه‌اش بیرون می‌آورد. دست به جیب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!