رمان سایهی درخت سیب
- به قلم آرزو رضایی انارستانی
- 153 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 26.4K 👁
- 92 ❤️
- 55 💬
خلاصه رمان :
دوشیزه امیر اختیار سه دفتر خاطرات به شهربانی میبرد و به دست نایب اردشیر جهانبخش میرساند. دفترها، خاطرات عاشقانهی دختری به نام مهدخت است که در زمان مشروطه زندگی میکند. حالا اردشیر باید گرهی زندگی مهدخت را باز کند در حالی که دلش برای دوشیزهی زیبا، لرزیده است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 153
داغ تنفر در چشمهای اردشیر، ناگهان خاموش شد. تمام بازیها به خاطر همین بود. زن لاغر و دیوانهی پیشِ رویش، حکما از اول اینهمه دیوسیرت نبود. - دهن من، واسه همین بسته موند. امید نداشتم که اتابک میرزا ولشون کنه. اما میخواستم که کمتر آزارشون بده. لبهای منیرالزمان میلرزید. نشسته خود را ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 152
- حقمو! منیر داد کشید. آنقدر ناگهانی و بلند که همه یک آن از جا پریدند. حالا چشمان ریزش دریدهتر شده بود. - کور بودی شازده! کر چی؟ لال چطور؟ البت که هیچکدوم نبودی. - حرف دهنت رو... نگاه منیرالزمان به صورت زیورالنسا آنقدر ترسناک بود که حرف در دهان او کال ماند. نطق منیرا...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 151
سرش را حیرت زده تا دیوار سیاه عمارت بالا برد. - اینجا؟ - نمیخواستم باور کنم... - چی رو؟ - اینکه پای داییام... صدا توی حلقش خفه شد. اردشیر دست از پهلویش برداشت. نفسی گرفت و گفت: - منم دلم نمیخواست این شب برسه... صبیهی شاهرخ میرزا! پیروز دورتر ایست...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 150
احمد اسب را هی میکرد. محمود از سوی دیگر، فانوس را بالا برده بود. دخترک لرزان ایستاده بود وسط انبار علوفه و به مرد بختیاری نگاه میکرد. اردشیر، پتو بر شانه، از لای شیارهای در، حیاط بزرگ و دور تا دور کاروانسرا میپایید. در نوری از که لای همان شیارها به صورتش میتابید میتوانست ابروهای در هم گر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
Marzi
در پارت 1530دست مریزاد آرزوی عزیز دلمون برای صبیه شاهرخ میرزا و نائب سابق تنگ میشه 🌹🌹
۱ هفته پیششیوا
در پارت 1480خیلی دوسش دارم با اینکه قطع امیدکرده بودم که بازم رمان ادامه پیدا کنه وقتی متوجه شدم که برگشته از خوشحالی.. فقط خواهشا نویسنده جان دیگه قالمون نذار.
۳ هفته پیشMarzi
در پارت 1380سلام قلمت مانا عزیزم. آخر پارت تکرار شده
۱ ماه پیششیوا
در پارت 1360آرزو خانم کجایی بی زحمت بازم نرو مابیصبرانه منتطر ادامه رمان زیباتیم. 🙏
۲ ماه پیششیوا
در پارت 1340یعنی اونا سالها اینجا غل وزنجیر بودن وای پس الان کجا بودن. خیلی ممنون از قلم زیبات.
۳ ماه پیششیوا
در پارت 1270نویسنده جان من متوجه نشدم یعنی اونها رو از غل وزنجیر کسی ازاد کرده بود چی شده بود؟
۳ ماه پیشMarzi
در پارت 1230خوش برگشتی آرزو جان
۳ ماه پیششیوا
در پارت 1230وای خیلی خوشحال شدم که باز ادامه اش رو شروع کردین دلم براشون تنگ شده بود. ممنون
۳ ماه پیشمریم
0چقدر خوشحال شدم ادامه میدین بانو😍
۳ ماه پیششیوا
0سلام. نویسنده جان واقعا خیال نداری ادامه داستان رو بذاری؟ 🤔
۷ ماه پیشم.ر
0منتظر ادامه داستان هستیم
۷ ماه پیشم.ر
0چقدر دلم برای معصومه سوخت🤧
۹ ماه پیشم.ر
در پارت 1040چه قلمی عالی🤗❤️
۹ ماه پیشMarzi
در پارت 970احسنت بر قلمت زیباتون آرزو جان
۱۰ ماه پیش

مریم
در پارت 1530خداقوت بانو بسیار عالی 😍😍