دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و تاریخی, رمان سایه درخت سیب, نویسنده آرزو رضایی انارستانی

رمان سایه‌ی درخت سیب

  • زبان فارسی
  • 24.2K 👁
  • 89 ❤️
  • 45 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه سایه‌ی درخت سیب

دوشیزه امیر اختیار سه دفتر خاطرات به شهربانی می‌برد و به دست نایب اردشیر جهانبخش می‌رساند. دفترها، خاطرات عاشقانه‌ی دختری به نام مهدخت است که در زمان مشروطه زندگی می‌کند. حالا اردشیر باید گره‌ی زندگی مهدخت را باز کند در حالی که دلش برای دوشیزه‌ی زیبا، لرزیده است.

پارت اول

توجه: شخصیت‌های اصلی این رمان خیالی و زاده ذهن نویسنده‌اند.‌ با این حال در نوشتن این رمان از حوادث و شخصیت‌های تاریخی الهام گرفته شده است. هر گونه تشابه اسمی با شخصیت‌های واقعی اتفاقی‌ست.
سوز هوا، مثل تیغ صورت را می‌برید. حتی برای او که بچه‌ی زاگرس بود، هوا غیرقابل تحمل به نظر می‌رسید. آفتاب انگار جان نداشت. میان آسمان آبی می‌تابید و نورش حرارت نمی‌داد.
باد البرز، انگار بی‌رحم‌تر از باد زاگرس بود. از شمال می‌آمد و به پشت گوش‌هایش سیلی می‌زد.
کت نظامی‌اش را تنگ‌تر به تن درشتش پیچید.
بخار دهانش، مثل مه صبحگاهی کوهستان غلیظ بود.
تا همین نیم‌ساعت پیش، زیر گرمای مطبوع کرسی، داشت الیور تویستی را که امانت گرفته بود، تورق می‌کرد. بار اولی نبود که این کتاب را می‌خواند.
در روزگار خِنِسی و مواجب بخور و نمیر شهربانی، چند باره خواندن نُوِل* حتی به عاریه گرفتن، غنیمت بود.
پا در حیاط شهربانی گذاشت. برف را پارو کرده بودند و راه‌باریکه‌‌ی وسط حیاط، شبیه خیابانی کوتاه شده بود.
خیابانی که سطحش یک لایه‌ی نازک یخ، مثل شیشه برق می‌زد.
آرام و با احتیاط، پوتین‌های عاج‌دارش را روی یخ گذاشت. صدایی شبیه شکستن بلوط، اما نرم‌تر و نازک‌تر در گوشش پیچید. چیزی به دلش چنگ زد. نوعی احساس لذت آمیخته با غم.
درست جلوی در ساختمان، نگهبان کم‌سن و سال، با بینی سرخ از سرما و چشم‌هایی که انگار تهش اشک نشسته بود، پا کوبید.
- نایب**!
اردشیر سرتکان داد.
- آزاد!
سرباز نفسش را بیرون داد. اردشیر وقتی از کنارش می‌گذاشت، با خنده زمزمه کرد:
- یخ کردی کچل!
اتاق خالی بود‌. اردشیر می‌دانست که روز سختی نیست. با آن برفی که دامن طهران را گرفته بود، یحتمل می‌توانست لنگ‌هایش را روی میز دراز کند، سیگارش را بگیراند و از سر بیکاری پلک‌هایش را روی هم بگذارد.
اتاق خالی بود!
می‌توانست گزارش رد کند ولی در مرامش نبود که زیرآب بزند. میان خلوتی روز، چه نیاز بود به تحویل دادن و تحویل گرفت پست؟
لَخت و بی‌خیال، در حالی که گوشه‌ی سبیلش را می‌جویید سراغ بخاری هیزمی رفت. شعله تا انتها بالا بود. دستانش را روی هُرم گرمای آن گرفت و کش و قوسی به بدنش داد.
تنش که گرم شد، با چشم‌های خمار بی‌خوابی کشیده سمت میز رفت.
پاکت بزرگی روی میز بود.
سرش را کج کرد. کلاهش را برداشت و دستی توی پرپشتی موهایش برد.
بعد با تعجب چشمش میخ نوشته‌ی سبز رنگ، روی پاکت قهوه‌ای شد.
((فقط برسد به دست جناب نایب اردشیر جهانبخش‌)).
پایین‌تر با خط ریزتری نامی از فرستنده بود.
((امیر اختیار))
لبش را تر کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سایه‌ی درخت سیب
  • شیوا

    0

    سلام. نویسنده جان واقعا خیال نداری ادامه داستان رو بذاری؟ 🤔

    ۲ ماه پیش
  • م.ر

    0

    منتظر ادامه داستان هستیم

    ۲ ماه پیش
  • م.ر

    0

    چقدر دلم برای معصومه سوخت🤧

    ۴ ماه پیش
  • م.ر

    در پارت 1040

    چه قلمی عالی🤗❤️

    ۵ ماه پیش
  • Marzi

    در پارت 970

    احسنت بر قلمت زیباتون آرزو جان

    ۵ ماه پیش
  • شیوا

    1

    خانم رضایی تواین فاصله رفتم رمان طلایی تر.... روهم خوندم مسلسل وار عالی بود دستتون طلا. بیصبرانه منتظرقسمتهای جدیددرخت سیب میشینم. ممنون

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    0

    رمان های،خانم رضایی بی نظیرند😊😊

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    0

    سلام نویسنده عزیز. میخواستم تشکر کنم بابت رمان قشنگت. انقدر دوست دارمش که مثل یه فیلم دارم میبینمش نه حتی بهتر انگار کنارشونم.

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    0

    نویسنده عزیز چرا پارتها رو به موقع نمیذارید چرااینقدر مارو چشم انتظار میذارید مگه ماچه گناهی کردیم😂😂

    ۷ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 720

    آخی چقدر دوسش داره

    ۸ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 680

    ممنون بابت پارت طولانی خیلی لذت بخش بود نویسنده عزیز🙏🙏🙏🙏

    ۸ ماه پیش
  • شیوا

    0

    خیلی زیباست منم مثل اردشیر بی صبرانه منتظر باقی داستانم.

    ۸ ماه پیش
  • م.ر

    در پارت 470

    چقدر تلخ😢😢

    ۹ ماه پیش
  • میترا

    در پارت 470

    قلبم به درد آمد منم همراه مهدخت درد کشیدم واگر می توانستم کاری می کردم قبل از رسیدن این زنها به همراه بی فایده و شاهرخ به باراجین برگردند

    ۱۰ ماه پیش
  • میترا

    0

    سلام مشکلی پیش اومده که دیگه پارتی گذاشته نشده ؟؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟