خلاصه رمان :
دوشیزه امیر اختیار سه دفتر خاطرات به شهربانی میبرد و به دست نایب اردشیر جهانبخش میرساند. دفترها، خاطرات عاشقانهی دختری به نام مهدخت است که در زمان مشروطه زندگی میکند. حالا اردشیر باید گرهی زندگی مهدخت را باز کند در حالی که دلش برای دوشیزهی زیبا، لرزیده است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 138
حاضر بود و منتظر. شب بر خلاف شبهای قبلی، یک عالم ستاره داشت. ماه نیمه، میان آسمان میدرخشید. نسیم شبانگاهی ملایم بود و بوی بهار میداد. به عادت همیشه، امشب هم پالتو به تن داشت و یک روسری کوچک زیر گلویش گره زده بود. حالا باید نایب و پسرعمویش میرسیدند و برای آخرین شبی که اردشیر قول داده بود، پ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 137
روبروی هم نشستند. کافه در ظهر اسفندی گرم و پرنور بود. عطر قهوه، مشام مهرخ را نوازش میداد و احساس عجیبی را در مرد بختیاری بیدار میکرد. یاد روزهای اولی میافتاد که به خانهی شازده اعتمادالدوله سرکی کشید. دخترکی که آن روزها، برایش فقط یک اشرافزادهی مغرور بود. او هم که سرش درد میکرد برای نوول ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 136
از درشکه پایین آمد. قبل او، ایلماه پیاده شده و منتظر بود. لبخندی زد. - بیفایده همون کسیه که مهدخت تا پای جون بهش اعتماد داشت. قاب عکس پیچیده در مخمل را روی سینهاش کمی بالا آورد و ادامه داد: - بهش قول دادم که خبری از مهدخت و پدرم براش ببرم. قبل اینکه... سکوت کرد و آهی کشید: ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 135
صدای بقبقوی کبوترها میآمد. حتی یک لحظه دست از خواندن نمیکشیدند. قفسهای چوبی و تنگ، جا به جا در اتاق کوچکِ نمور، چیده شده بودند. بوی گند فضلههای خشک شده و ارزن میآمد. اما برای او این چیزها مهم نبود. تمام روز و شبش را در همان اتاقک و باغ بیبار و بر میگذراند به امید روزی که بالاخره برسد. ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
شیوا
در پارت 1360آرزو خانم کجایی بی زحمت بازم نرو مابیصبرانه منتطر ادامه رمان زیباتیم. 🙏
۳ هفته پیششیوا
در پارت 1340یعنی اونا سالها اینجا غل وزنجیر بودن وای پس الان کجا بودن. خیلی ممنون از قلم زیبات.
۱ ماه پیششیوا
در پارت 1270نویسنده جان من متوجه نشدم یعنی اونها رو از غل وزنجیر کسی ازاد کرده بود چی شده بود؟
۱ ماه پیشMarzi
در پارت 1230خوش برگشتی آرزو جان
۲ ماه پیششیوا
در پارت 1230وای خیلی خوشحال شدم که باز ادامه اش رو شروع کردین دلم براشون تنگ شده بود. ممنون
۲ ماه پیشمریم
0چقدر خوشحال شدم ادامه میدین بانو😍
۲ ماه پیششیوا
0سلام. نویسنده جان واقعا خیال نداری ادامه داستان رو بذاری؟ 🤔
۵ ماه پیشم.ر
0منتظر ادامه داستان هستیم
۵ ماه پیشم.ر
0چقدر دلم برای معصومه سوخت🤧
۷ ماه پیشم.ر
در پارت 1040چه قلمی عالی🤗❤️
۸ ماه پیشMarzi
در پارت 970احسنت بر قلمت زیباتون آرزو جان
۸ ماه پیششیوا
1خانم رضایی تواین فاصله رفتم رمان طلایی تر.... روهم خوندم مسلسل وار عالی بود دستتون طلا. بیصبرانه منتظرقسمتهای جدیددرخت سیب میشینم. ممنون
۹ ماه پیشم.ر
0رمان های،خانم رضایی بی نظیرند😊😊
۹ ماه پیششیوا
0سلام نویسنده عزیز. میخواستم تشکر کنم بابت رمان قشنگت. انقدر دوست دارمش که مثل یه فیلم دارم میبینمش نه حتی بهتر انگار کنارشونم.
۹ ماه پیش

Marzi
در پارت 1380سلام قلمت مانا عزیزم. آخر پارت تکرار شده