رمان سایهی درخت سیب
- به قلم آرزو رضایی انارستانی
- 122 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 24.2K 👁
- 89 ❤️
- 45 💬
خلاصه رمان عاشقانه سایهی درخت سیب
دوشیزه امیر اختیار سه دفتر خاطرات به شهربانی میبرد و به دست نایب اردشیر جهانبخش میرساند. دفترها، خاطرات عاشقانهی دختری به نام مهدخت است که در زمان مشروطه زندگی میکند. حالا اردشیر باید گرهی زندگی مهدخت را باز کند در حالی که دلش برای دوشیزهی زیبا، لرزیده است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 122
اینبار حواسش جمع بود که درست رخت و لباس کند. شانه را به موهای سیاه و براقش کشید و در آینه نگاه کرد. دیگر ردی از کتک سختی را که خورده بود نمیدید. دلش اما درد میکرد. نه فقط اینکه یقین داشت دخترعموی چشم سیاهش، هرگز دلش را به او نخواهد داد. تلگراف امروز، شور و ظن به جانش انداخته بود. شال را...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 121
با صدای دقالباب، در سرسرا را باز کرد و سرک کشید. دوری قهوه هنوز توی دستانش بود و به اتاق آینه میرفت. اتابک میرزا را که دید، لبخندی بزرگ روی صورت چاقش نشست. زودتر از او، پا تند کرد و بی در زدن، وارد اتاق شد. - چشمتون روشن شازده! اتابک میرزا اومده! پیرمرد خستهدل سر بلند کرد...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 120
عمارت تاریک و سرد بود. خسته به باغ زمستانزده نگاه کرد و پرسید: - اصلا این درختا شکوفه میدن؟ بعد از ماهها پا گذاشته بود به اتاق خواب زن لاغر اندامی که حالا در لباس خواب ابریشمی نگاهش میکرد و انگار پلک نمیزد. - یادم نمیاد آخرین نوبهای رو که درختا به ب...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 119
چپچپ نگاهی به دخترک کرد و راهش را ادامه داد. - چته نایب؟ شدی عین شمرذالجوشن! دخترک این را گفت و ریز خندید. - خیرهسرتر از تو ندیدم صبیهی شاهرخ میرزا! یک کاره دنبال من ریسه شدی و میگی چرا بدخلقی میکنم؟ مهرخ شانه بالا انداخت. - بهت گفته...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
م.ر
0منتظر ادامه داستان هستیم
۲ ماه پیشم.ر
0چقدر دلم برای معصومه سوخت🤧
۴ ماه پیشم.ر
در پارت 1040چه قلمی عالی🤗❤️
۵ ماه پیشMarzi
در پارت 970احسنت بر قلمت زیباتون آرزو جان
۵ ماه پیششیوا
1خانم رضایی تواین فاصله رفتم رمان طلایی تر.... روهم خوندم مسلسل وار عالی بود دستتون طلا. بیصبرانه منتظرقسمتهای جدیددرخت سیب میشینم. ممنون
۶ ماه پیشم.ر
0رمان های،خانم رضایی بی نظیرند😊😊
۶ ماه پیششیوا
0سلام نویسنده عزیز. میخواستم تشکر کنم بابت رمان قشنگت. انقدر دوست دارمش که مثل یه فیلم دارم میبینمش نه حتی بهتر انگار کنارشونم.
۶ ماه پیششیوا
0نویسنده عزیز چرا پارتها رو به موقع نمیذارید چرااینقدر مارو چشم انتظار میذارید مگه ماچه گناهی کردیم😂😂
۷ ماه پیشسحر
در پارت 720آخی چقدر دوسش داره
۸ ماه پیشسحر
در پارت 680ممنون بابت پارت طولانی خیلی لذت بخش بود نویسنده عزیز🙏🙏🙏🙏
۸ ماه پیششیوا
0خیلی زیباست منم مثل اردشیر بی صبرانه منتظر باقی داستانم.
۸ ماه پیشم.ر
در پارت 470چقدر تلخ😢😢
۹ ماه پیشمیترا
در پارت 470قلبم به درد آمد منم همراه مهدخت درد کشیدم واگر می توانستم کاری می کردم قبل از رسیدن این زنها به همراه بی فایده و شاهرخ به باراجین برگردند
۱۰ ماه پیشمیترا
0سلام مشکلی پیش اومده که دیگه پارتی گذاشته نشده ؟؟؟؟
۱۰ ماه پیش
شیوا
0سلام. نویسنده جان واقعا خیال نداری ادامه داستان رو بذاری؟ 🤔