دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و تاریخی, رمان سایه درخت سیب, نویسنده آرزو رضایی انارستانی

رمان سایه‌ی درخت سیب

  • زبان فارسی
  • 26K 👁
  • 90 ❤️
  • 52 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

دوشیزه امیر اختیار سه دفتر خاطرات به شهربانی می‌برد و به دست نایب اردشیر جهانبخش می‌رساند. دفترها، خاطرات عاشقانه‌ی دختری به نام مهدخت است که در زمان مشروطه زندگی می‌کند. حالا اردشیر باید گره‌ی زندگی مهدخت را باز کند در حالی که دلش برای دوشیزه‌ی زیبا، لرزیده است.

پارت اول

توجه: شخصیت‌های اصلی این رمان خیالی و زاده ذهن نویسنده‌اند.‌ با این حال در نوشتن این رمان از حوادث و شخصیت‌های تاریخی الهام گرفته شده است. هر گونه تشابه اسمی با شخصیت‌های واقعی اتفاقی‌ست.
سوز هوا، مثل تیغ صورت را می‌برید. حتی برای او که بچه‌ی زاگرس بود، هوا غیرقابل تحمل به نظر می‌رسید. آفتاب انگار جان نداشت. میان آسمان آبی می‌تابید و نورش حرارت نمی‌داد.
باد البرز، انگار بی‌رحم‌تر از باد زاگرس بود. از شمال می‌آمد و به پشت گوش‌هایش سیلی می‌زد.
کت نظامی‌اش را تنگ‌تر به تن درشتش پیچید.
بخار دهانش، مثل مه صبحگاهی کوهستان غلیظ بود.
تا همین نیم‌ساعت پیش، زیر گرمای مطبوع کرسی، داشت الیور تویستی را که امانت گرفته بود، تورق می‌کرد. بار اولی نبود که این کتاب را می‌خواند.
در روزگار خِنِسی و مواجب بخور و نمیر شهربانی، چند باره خواندن نُوِل* حتی به عاریه گرفتن، غنیمت بود.
پا در حیاط شهربانی گذاشت. برف را پارو کرده بودند و راه‌باریکه‌‌ی وسط حیاط، شبیه خیابانی کوتاه شده بود.
خیابانی که سطحش یک لایه‌ی نازک یخ، مثل شیشه برق می‌زد.
آرام و با احتیاط، پوتین‌های عاج‌دارش را روی یخ گذاشت. صدایی شبیه شکستن بلوط، اما نرم‌تر و نازک‌تر در گوشش پیچید. چیزی به دلش چنگ زد. نوعی احساس لذت آمیخته با غم.
درست جلوی در ساختمان، نگهبان کم‌سن و سال، با بینی سرخ از سرما و چشم‌هایی که انگار تهش اشک نشسته بود، پا کوبید.
- نایب**!
اردشیر سرتکان داد.
- آزاد!
سرباز نفسش را بیرون داد. اردشیر وقتی از کنارش می‌گذاشت، با خنده زمزمه کرد:
- یخ کردی کچل!
اتاق خالی بود‌. اردشیر می‌دانست که روز سختی نیست. با آن برفی که دامن طهران را گرفته بود، یحتمل می‌توانست لنگ‌هایش را روی میز دراز کند، سیگارش را بگیراند و از سر بیکاری پلک‌هایش را روی هم بگذارد.
اتاق خالی بود!
می‌توانست گزارش رد کند ولی در مرامش نبود که زیرآب بزند. میان خلوتی روز، چه نیاز بود به تحویل دادن و تحویل گرفت پست؟
لَخت و بی‌خیال، در حالی که گوشه‌ی سبیلش را می‌جویید سراغ بخاری هیزمی رفت. شعله تا انتها بالا بود. دستانش را روی هُرم گرمای آن گرفت و کش و قوسی به بدنش داد.
تنش که گرم شد، با چشم‌های خمار بی‌خوابی کشیده سمت میز رفت.
پاکت بزرگی روی میز بود.
سرش را کج کرد. کلاهش را برداشت و دستی توی پرپشتی موهایش برد.
بعد با تعجب چشمش میخ نوشته‌ی سبز رنگ، روی پاکت قهوه‌ای شد.
((فقط برسد به دست جناب نایب اردشیر جهانبخش‌)).
پایین‌تر با خط ریزتری نامی از فرستنده بود.
((امیر اختیار))
لبش را تر کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سایه‌ی درخت سیب

  • Marzi

    در پارت 1380

    سلام قلمت مانا عزیزم. آخر پارت تکرار شده

    ۲۴ ساعت پیش
  • شیوا

    در پارت 1360

    آرزو خانم کجایی بی زحمت بازم نرو مابیصبرانه منتطر ادامه رمان زیباتیم. 🙏

    ۳ هفته پیش
  • شیوا

    در پارت 1340

    یعنی اونا سالها اینجا غل وزنجیر بودن وای پس الان کجا بودن. خیلی ممنون از قلم زیبات.

    ۱ ماه پیش
  • شیوا

    در پارت 1270

    نویسنده جان من متوجه نشدم یعنی اونها رو از غل وزنجیر کسی ازاد کرده بود چی شده بود؟

    ۱ ماه پیش
  • Marzi

    در پارت 1230

    خوش برگشتی آرزو جان

    ۲ ماه پیش
  • شیوا

    در پارت 1230

    وای خیلی خوشحال شدم که باز ادامه اش رو شروع کردین دلم براشون تنگ شده بود. ممنون

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    چقدر خوشحال شدم ادامه میدین بانو😍

    ۲ ماه پیش
  • شیوا

    0

    سلام. نویسنده جان واقعا خیال نداری ادامه داستان رو بذاری؟ 🤔

    ۵ ماه پیش
  • م.ر

    0

    منتظر ادامه داستان هستیم

    ۵ ماه پیش
  • م.ر

    0

    چقدر دلم برای معصومه سوخت🤧

    ۷ ماه پیش
  • م.ر

    در پارت 1040

    چه قلمی عالی🤗❤️

    ۸ ماه پیش
  • Marzi

    در پارت 970

    احسنت بر قلمت زیباتون آرزو جان

    ۸ ماه پیش
  • شیوا

    1

    خانم رضایی تواین فاصله رفتم رمان طلایی تر.... روهم خوندم مسلسل وار عالی بود دستتون طلا. بیصبرانه منتظرقسمتهای جدیددرخت سیب میشینم. ممنون

    ۹ ماه پیش
  • م.ر

    0

    رمان های،خانم رضایی بی نظیرند😊😊

    ۹ ماه پیش
  • شیوا

    0

    سلام نویسنده عزیز. میخواستم تشکر کنم بابت رمان قشنگت. انقدر دوست دارمش که مثل یه فیلم دارم میبینمش نه حتی بهتر انگار کنارشونم.

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️