پارت هشتاد و دوم :


از اتومبیل که پیاده شدند، هنوز به صلات ظهر مانده بود.

اردشیر دست توی جیب کرد و کرایه را به شوفر داد. با اخمی به مهرخ نگاهی انداخت و لب زد:

- اگه سنگینی گوش‌هاتون برطرف شده راه بیفتید!

مهرخ نگاهی به اطراف انداخت. هنوز برف‌های تکه‌پاره و گل‌آلود این‌طرف و آن‌طرف دیده می‌شدند. دلیجانی از دور، از طرف طهران به سمت ری می‌آمد. ماشین دودی‌ای که با آن آمده بودند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!