سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت هشتاد و دوم :
از اتومبیل که پیاده شدند، هنوز به صلات ظهر مانده بود.
اردشیر دست توی جیب کرد و کرایه را به شوفر داد. با اخمی به مهرخ نگاهی انداخت و لب زد:
- اگه سنگینی گوشهاتون برطرف شده راه بیفتید!
مهرخ نگاهی به اطراف انداخت. هنوز برفهای تکهپاره و گلآلود اینطرف و آنطرف دیده میشدند. دلیجانی از دور، از طرف طهران به سمت ری میآمد. ماشین دودیای که با آن آمده بودند
لطفا صبر کنید...