پارت هشتاد و هشتم :


کلافه از این همه شلوغی و نگاه‌هایی که به نظرش وقیحانه می‌آمدند، دنبال جای خلوتی بود که خودش را پنهان کند. نه حوصله‌ی بزن و برقص داشت نه پیاله‌های بلوری انار که کنار گیلاس‌های شراب توی مهمانی چرخانده می‌شدند. همین چند ساعت پیش، دلش به خاطر عشق نایب بختیاری به دخترک لپ‌گلی همسایه‌اش گرفته بود و حالاحالاها قصد باز شدن نداشت. یقین وقتی اردشیر دستش را توی دست پدرش و مهدخت می‌گذاش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️