سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت هشتاد و هشتم :
کلافه از این همه شلوغی و نگاههایی که به نظرش وقیحانه میآمدند، دنبال جای خلوتی بود که خودش را پنهان کند. نه حوصلهی بزن و برقص داشت نه پیالههای بلوری انار که کنار گیلاسهای شراب توی مهمانی چرخانده میشدند. همین چند ساعت پیش، دلش به خاطر عشق نایب بختیاری به دخترک لپگلی همسایهاش گرفته بود و حالاحالاها قصد باز شدن نداشت. یقین وقتی اردشیر دستش را توی دست پدرش و مهدخت میگذاش
لطفا صبر کنید...