لیست کلیه پارتهای رمان سایهی درخت سیب : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 41
سحر بود. مانده بود که آفتاب از پس کوهها بیرون بیاید. هوای صبح سوز داشت. من، شاهرخ و زنعمو نمازمان را پشت عمو اقامه کردیم. زنعمو میگفت: - ثواب نماز جماعت، بدرقهی راهتون میشه. چشمهایش غمگین بودند. حکما خیال نمیکرد نورچشمیاش نیامده راهی طهران شود. دلشورهی عتاب و خشم...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 42
اردشیر که چشمهایش را باز کرد، صدای اذان صبح از مسجد میآمد. نفهمیده بود که کی خوابش برده است. مقابل جادوی خواب کم آورده بود و از این موضوع هیچ خوشش نیامد. وقت تنگ بود! لعبت تام امروز میآمد و قرار نبود که حالت مغرورانه و پر ناز دخترپالتوپوش کم بیاورد. کش و قوسی به تنش داد و بلند شد. ت...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 43
دمدمهای غروب بود که دروازهی قزوینِ طهران را رویت کردیم. جمعیتی پشت در به صف شده بودند. کاروانی رسیده بود. هیزم شکنان و کشاورزانی، پشت در قصد ورود داشتند. چند مرد فرنگی که به نظر میآمد مستشارانی باشند که جهت تفرج* بهاری از شهر خارج شدهاند. تجاری با شترشتر باری که میان کیسههای نمدی به داخل...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 44
با تکان کوچکی چشم باز کردم. بیفایده شمعدان کوچکی توی دست داشت و صدایم میزد. هول کرده از جا بلند شدم. - چی شده؟ - بمیرم الهی! ترس افتاد به جونتون... بیخواب شدم گفتم سری به احوالتون بزنم که از اخبار عمارت با خبر بشین. من اما میان رختخوابی که بوی مادرم را میداد راحت خوابید...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 45
از پنجره برف و باغ زمستانزده را نگاه کرد. آفتاب با ابرهای سیاه در جدال بود و نمیتوانست آسمان طهران را روشن کند. تمام شب را بالای سر شازده بیدار مانده بود اما حالا خوابش نمیآمد. از وقتی بیفایده دفترها را به دستش رساند به یاد نمیآورد که حتی یک شب با دل درست خوابیده باشد. همین بود که...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 46
خود را به اتاقی رساندم که به سبب اسباب مادرم تنها مامن آرامشم بود. در را چفت کردم و به آن تکیه دادم. چادرم از سر سُر خورد و روی زمین افتاد. بیفایده به در میکوبید. - شازده خانم... چه اتفاقی افتاد؟ لابهلای اصرارش برای فهم واقعه، از طبقهی پایین سر و صدا میآمد. انگار اخترخانم بود که ...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 47
بیرون رفت و در را بست. بلند شدم و توی آینه خودم را دیدم. چشمهایم به قاعدهی یک نخود ریز شده بود بسکه گریه کرده بودم. هنوز بغض گلویم را میسوزاند. پشت پنجره رفتم. روی رف نشستم و به رف کوتاه اتاقم در باراجین فکر کردم. از آنجا میتوانستم حوض فیروزهای و باغچهی کوچک جلوی اتاقم را ببینم. نم...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 48
ساعت جیبی را از توی اورکتش برداشت. از نه و ربع کم، گذشته بود. صلات ظهر نشده باید کشیک را تحویل میگرفت. دوشیزه امیراختیار امروز طبق قرار میآمد و اردشیر هنوز دفتر دوم را تمام نکرده بود. دوست نداشت باز هم بیخبر بماند که دوشیزهی لباناری چه مقصودی از دادن این دفترها به یک نایب شهربانی ...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 49
بیفایده خشت خام و گلاب را زیر بینیام گرفت. با نوک انگشت، به آرامی قطرات آب را به صورتم پرتاب میکرد. چشمهایم باز بود. حواسم کار میکرد. فقط توان نداشتم که تکان بخورم. زبانم به حرکت در نمیآمد. حتی اشک توی چشمخانهام خشک شده بود. مدآم - خیال بردم قراره سر شما یا شاهرخ میرزا بلایی بیارن ...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 50
اردشیر رخت نظامیاش را پوشیده بود. دفترها را لای روزنامه گذاشت. به آینه چوبی زنگار رفته، روی دیوار نگاهی انداخت و کلاهش را مرتب کرد. شانه را به سبیل سیاه و پرپشتش کشید. چشمانش از بیخوابی شبانه سرخ بودند. باز هم باید دعا میکرد که امشب با آرامش بگذرد بلکه بتواند دفترها را تمام کند. بند پو...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 51
اردشیر همانطور که در کوچههای برف گرفته قدم میزد، باقی خاطرات را میخواند. دستانش از سردی هوا یخ کرده بودند. سفیدی برف، هر وقت که نور بیجان آفتاب از لای ابرهای سیاه بیرون میآمد چشمش را میزد. سکوت عجیبی بود. خیلی از دکانهای بازار کرکره را بالا نداده بودند. هیچ چرخ طافیای نمیتوانست ت...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 52
مقصود کاسهی آش را کنار گذاشت. گونههای زن نگونبخت به مدد انژکسیونهای دکتر بهرنگ کمی رنگ گرفته بودند. همین برای مقصود کافی بود. دو سه قاشق، بدون سرفه از آن مایع بیرنگ به زنش خورانده بود. همین خیالش را کمی راحت میکرد. متکا را پایینتر آورد تا بیفایده راحتتر دراز بکشد. لحاف پشمی را...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 53
شهربانی خلوت بود. درست باب دل اردشیر. همانطوری که میخواست میتوانست بنشیند و این قصهی دراز را بخواند. خودش را توی عمارت شازده اعتمادالدوله ببیند که از قضای روزگار مخالف مشروطه بود! دلش پر از درد شد. برگشت و به تصویر رضا شاه بالای سرش نگاه کرد. کش و قوسی به تنش داد و دفتر را برداشت. ((اتا...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 54
با تکان نرمی چشمهایش را باز کرد. زیورالنسا، با صدایی خوابآلودش بیدارش میکرد. - پاشو جونم خروس خونه. یه آبی به رو بزن و یه لقمه نون به دهن ببر. رخت و لباس کن که شازده باز برزخی نشه. با حرکتی سریع، لحاف پشمی و ترمه را کنار زد و روی تخت فنری نشست. پرده نیمه کنار بود و آسمان لاجوردی خب...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 55
فصل سوم اردشیر با چشمهای وقزده و نفس حبس شده دفتر دوم را بست. حالا نور شیری رنگ صبح پاییزی از پنجرهی خاکگرفته به داخل میپاشید. خیالش پیش جادهای بود که در آفتاب روز بهاری، میخواست عاشق و معشوقی را به جای امنی برساند. منصور میرزا را نمیدانست کجا دلش بگذارد! اصلا چه کسی او را از ف...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 56
شازده عصا را روی پیاده رو میکوبید. سعی میکرد گردنش را بالا بگیرد و محکم راه برود. هر چند که نوهی جوان و زیبایش میتوانست لرزش دستان پیرمرد را ببیند. دلش میخواست کمکش کند که روی خیسی گلآلود پیادهرو لیز نخورد. اما از خشم بیهنگام پیرمرد میترسید. بوی برف را به سینه کشید و دعا کرد آفتاب...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 57
چیز سفتی بیخ گلوی اردشیر خانه کرده بود. حالا خودش را توی باراجین میدید. انگار که البرز و زاگرس یکی شده بودند! زمانی مردان ایل، تفنگ بر دوش، سوار اسب شدند که به طهران بروند. زنهای بختیاری کاسهی آب در دست گرفتند که عزیزانشان را راهی آزادی وطن کنند. پدرش... اشک تا چشمخانه بالا آمد....
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 58
اردشیر سرحال بود. آب داغ خزینه و مشتمال دلاک خستگی را از جانش شست. کرسی داغ و چای تازه، ترکیب خوبی شده بودند که دراز بکشد و باقی دفتر را بخواند. دیگر یقین داشت که دختر پالتوپوش پیدایش نمیشود. نمیتوانست به خودش دروغ بگوید. هر چه سعی میکرد به خود بقبولاند همین که این قصهی عاشقانه را خوانده ...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 59
دفتر توی دستهای اردشیر میلرزید. نام کرج برایش ناآشنا نبود. خیلی سال بود که اسم این شهر، بوی خون را به یادش میآورد. حس میکرد در دامنههای البرز هنوز صدای گلوله و فریادهای حسرت شنیده میشود. بارها پایین کشیده بود که یک درشکه بگیرد و تا کرج* برود. اما درست دم رفتن، جلوی دروازهی قزوین، پشیمان...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 60
نخواستم رخت سیاه عزا بپوشم. محمدحسین یقین در جنت پیش جدمان عباس میرزا، مادرم و امیرحسام بود. وقتی در راهی که میخواست و به خاطرش زندگی میکرد، شهید شد، سیاه پوشیدن معنا نداشت. رخت عزا برای آدمهاییست که زندگیشان معنایی ندارد. در عمر کوتاه و ناکام برادرم، هیچچیز بیهود نبود. زنعمو هم لباس...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
