سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت هشتاد و ششم :
توی کوچهی پشتی، در سکوت قدم زدند تا به درب عمارت اعتمادالدوله رسیدند.
حرفی توی گلوی مهرخ گیر کرده بود. سخت بود که نپرسد. اردشیر اما نگاهش را دوخته بود به در کوچک که تاریکی هوا تیرهتر دیده میشد.
- اینجا همونجاییه که شبانه شاهرخ و مهدخت از عمارت اعتمادالدوله فرار کردن؟
نگاهش را به صورت مهرخ دوخت و او فقط سرش را پایین آورد. دوست داشت بداند دختری
لطفا صبر کنید...