پارت هشتاد و ششم :


توی کوچه‌ی پشتی، در سکوت قدم زدند تا به درب عمارت اعتمادالدوله رسیدند.

حرفی توی گلوی مهرخ گیر کرده بود. سخت بود که نپرسد. اردشیر اما نگاهش را دوخته بود به در کوچک که تاریکی هوا تیره‌تر دیده می‌شد.

- اینجا همونجاییه که شبانه شاهرخ و مهدخت از عمارت اعتمادالدوله فرار کردن؟

نگاهش را به صورت مهرخ دوخت و او فقط سرش را پایین آورد. دوست داشت بداند دختری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!