پارت هشتاد و پنجم :


صندوقچه‌ی چوبی کهنه را به دست محمود داد. محمود کلیدی از شال خاکی رنگ دور کمرش بیرون آورد و توی قفل بزرگ صندوق چرخاند.

حالا قلب اردشیر و مهرخ تندتند می‌کوبید. مهرخ قدمی به جلو برداشت ولی نگاه سنگین محمود او را سر جا ثابت نگه داشت. اردشیر، دست روی زیلوی تخت فشار داد و بلند شد. دوش به دوش مهرخ ایستاد و زمزمه کرد:

- دل بد نکن صبیه‌ی شاهرخ میرزا. دست پدر و مادرت ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!