پارت هشتاد و پنجم :

‌
صندوقچه‌ی چوبی کهنه را به دست محمود داد. محمود کلیدی از شال خاکی رنگ دور کمرش بیرون آورد و توی قفل بزرگ صندوق چرخاند.

حالا قلب اردشیر و مهرخ تندتند می‌کوبید. مهرخ قدمی به جلو برداشت ولی نگاه سنگین محمود او را سر جا ثابت نگه داشت. اردشیر، دست روی زیلوی تخت فشار داد و بلند شد. دوش به دوش مهرخ ایستاد و زمزمه کرد:

- دل بد نکن صبیه‌ی شاهرخ میرزا. دست پدر و مادرت ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️