پارت نود و یک :


صدای دق‌الباب که بلند شد، اهمیتی نداد.

کنج گوشواره‌ی خانه‌ی ایلماه، در سکوت مسحورکننده‌ی اولین روز زمستان، دوست داشت بنشیند و مرغ فکرش را پرواز بدهد. به تمام سختی روز قبل فکر کند و یاد وقتی بیفتد که اردشیر با تمام توان می‌جنگید که او را از دست حشمت نجات بدهد. فکرش به اردشیر که می‌رسید ضربان قلبش هم تندتر می‌شد. یک جور حس غریب به قلبش چند می‌زد. حسی شبیه شادیِ آمیخته به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️