سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت نود و یک :
صدای دقالباب که بلند شد، اهمیتی نداد.
کنج گوشوارهی خانهی ایلماه، در سکوت مسحورکنندهی اولین روز زمستان، دوست داشت بنشیند و مرغ فکرش را پرواز بدهد. به تمام سختی روز قبل فکر کند و یاد وقتی بیفتد که اردشیر با تمام توان میجنگید که او را از دست حشمت نجات بدهد. فکرش به اردشیر که میرسید ضربان قلبش هم تندتر میشد. یک جور حس غریب به قلبش چند میزد. حسی شبیه شادیِ آمیخته به
لطفا صبر کنید...