پارت نود و یک :


صدای دق‌الباب که بلند شد، اهمیتی نداد.

کنج گوشواره‌ی خانه‌ی ایلماه، در سکوت مسحورکننده‌ی اولین روز زمستان، دوست داشت بنشیند و مرغ فکرش را پرواز بدهد. به تمام سختی روز قبل فکر کند و یاد وقتی بیفتد که اردشیر با تمام توان می‌جنگید که او را از دست حشمت نجات بدهد. فکرش به اردشیر که می‌رسید ضربان قلبش هم تندتر می‌شد. یک جور حس غریب به قلبش چند می‌زد. حسی شبیه شادیِ آمیخته به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!