پارت هشتاد و یک :


روبنده را پایین انداخت و از پله‌های عمارت سرازیر شد. قدم‌هایش آرام و لرزان بودند. صندوقچه‌ی نقره‌کوب را با یک دست به سینه چسباند. دست دیگرش را به نرده‌ها گرفت که ناغافل سرگیجه نگیرد و روی زمین ولو نشود.

باغ پاییزی رنگ و حال نداشت. نه فقط این‌که حالا باغ به خوابی عمیق فرورفته باشد. وقت سرسبزی و بهار هم این باغ زیبا نمی‌شد. از هر چه توی این عمارت نفرت داشت. تمام لحظه‌هایی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!