سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت هشتاد و یک :
روبنده را پایین انداخت و از پلههای عمارت سرازیر شد. قدمهایش آرام و لرزان بودند. صندوقچهی نقرهکوب را با یک دست به سینه چسباند. دست دیگرش را به نردهها گرفت که ناغافل سرگیجه نگیرد و روی زمین ولو نشود.
باغ پاییزی رنگ و حال نداشت. نه فقط اینکه حالا باغ به خوابی عمیق فرورفته باشد. وقت سرسبزی و بهار هم این باغ زیبا نمیشد. از هر چه توی این عمارت نفرت داشت. تمام لحظههایی
لطفا صبر کنید...