پارت هشتاد و نهم :


عادت نداشت پیش کسی گریه کند. حتی حالا که کنار اتابک، توی ماشین دودی نشسته بودند و مات و ناباور به سیاهی شب خیره بود، گریه نمی‌کرد. اصلا رنگ پریده‌ی اتابک و چشم‌های به خون نشسته‌اش را نمی‌دید. نه الان و نه آن وقتی که احمدرضا خودش را به شرمندگی زد و کنار کشید.

- پسرعمو! من و دخترعموم لازم بود کمی اختلاط...

اتابک حس می‌کرد دود از سرش بلند شده است. نگاهش بود که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!