سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت هشتاد و نهم :
عادت نداشت پیش کسی گریه کند. حتی حالا که کنار اتابک، توی ماشین دودی نشسته بودند و مات و ناباور به سیاهی شب خیره بود، گریه نمیکرد. اصلا رنگ پریدهی اتابک و چشمهای به خون نشستهاش را نمیدید. نه الان و نه آن وقتی که احمدرضا خودش را به شرمندگی زد و کنار کشید.
- پسرعمو! من و دخترعموم لازم بود کمی اختلاط...
اتابک حس میکرد دود از سرش بلند شده است. نگاهش بود که
لطفا صبر کنید...