لیست کلیه پارتهای رمان سایهی درخت سیب : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 101
از پنجره دور شد. نگاه به باغ غمزده چشمهایش را خسته میکرد. همه جای این عمارت تاریک انگار بوی غم میداد. - یحتمل یکی دو روز دیگه از محبس میاد بیرون! منیرالزمان به ژانت نگاه میکرد که پنجره دور میشد و درست روی اولین مبل مینشست. جایی که همیشه اتابک وقت میخواری لم میدا...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 102
اردشیر با دیدنش برای ثانیهای خشکش زد و ماتش برد! پیرمرد اما انگار هر لحظه منتظر بیدار شدن اردشیر بود. - پس احوالت خوبه! اردشیر آب دهانش را قورت داد و دست به جیب برد. تفنگش سر جایش بود. - تو منو نجات دادی؟ افتاده بودم توی چاه! پیرمرد نگاهی به بیرون انداخت...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 103
اردشیر باور نمیکرد مردی با این هیبت اینطور زار بزند. شبیه کسی که غم تمام دنیا را روی شانههایش گذاشته بودند. حرف توی دهان نایب بختیاری خشک شده بود. نمیدانست برای آرام کردن پیرمرد رشتهی کلام را از کجا بگیرد. پشیمان بود که ناجیاش را آزار داده است. - من... پیرمرد... تلاش ک...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 104
نیاز نبود که صدای دقالباب را بشنود تا به سمت در کوچه پا تند کند. مهرخ انگار که بال درآورده باشد در حیاط خانهی ایلماه میدوید. قبل از اینکه اردشیر کلون مردانه را بکوبد، نوای پوتینهایش را از کوچه شنیده بود. لبخند روی لبهای ایلماه نشست. فیروزه با ذوق بالا پرید: - حکما گهگ...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 105
در که باز شد، روبندهاش را بالا زد و خود داخل حیاط انداخت. - کجاست دخترهی خیرهسر؟! ایلماه دست روی لب و بینیاش گذاشت و صدایش را پایین آورد: - بفرمایید تو پنجدری نفسی تازه کنید، وقت واسه اختلاط هست. - تو رو خدا ببخشید خانم جون! بس که حرصی ...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 106
دقالباب کرد. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. روزگار زندگی در خانهی ایلماه، برایش مثل زهرمار بود. دلتنگی آقاجان و دلواپسی خانم جانش، خوره شده بود و وجودش را میخراشید. حالا شازده خانم پالتوپوش امر کرده بود که صبیهی حسین نجار به اتاقش برود تا به جهت امر مهمی اختلاط کنند! چادرسفیدی را که از ای...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 107
بند چادر را دور کمر باریکش حسابی سفت کرد. انگار که میخواست تقاص تلخ کامی را از تنش بگیرد. ایلماه همچنان اخمکرده نگاهش میکرد. سعی کرد لبخند بزند ولی لبانش فقط کمی توی آن صورت زیبا و رنگپریده کش آمدند. - تنها روونهام نکن دا. مگه آرزو نداشتی رخت دومادی بنشونی رو تن نایب؟ ب...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 108
خانه همانطور به نظر میآمد که همیشه بود. سرد، ساکت و تیره. با اینکه همه جا از تمیزی برق میزد بوی ماندگی زیر بینیاش زد. از شهربانی که بیرون رفت راهش را کشید و شب خودش را رساند پیش ژانت. فقط خیره شدن به چشمهای سبز او بود که میترسد واهمهی حرفهای نایب را از تنش بریزد. ترسی که حالا بیشتر ا...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 109
بعد از چند روز بالاخره توانسته بود آسمان را ببیند. آسمانی که حالا گرفته و پر از ابرهای سیاه بود. انگار که طهران تمام غصههایش را با آسمان قسمت میکرد. تنش هنوز درد داشت. جای مشت و لگدی که خورده بود میسوخت. چشم انتظاری میکشید. اما نه برای دیدن نایب. دلش میخواست کسی که کلون خانهی مقصود را ...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 110
داخل حیاط آمد و ابروهایش را به هم گره زده بود. - خوشم باشه خانم جون! ایلماه رنگ به صورت نداشت. لبهای خشکیدهاش را با زبان تر کرد. هنوز فرصت نکرده کرده بود که رخت سیاه نوعروس به حجله نرفته را تن کند. - بفرمایید! قدمرنجه کردید! - کو؟ کجاست...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 111
فصل هفتم آفتاب میتابید. زمستان اما خیال تمام شدن نداشت. سوز هوا وحشی و سیاه، به صورت سیلی میزد. اردشیر، سرش را از عکس بالا آورد و با نارضایتی به چشمهای سیاه دخترک خسته نگاه کرد. - تو این رو داشتی و نشونم نداده بودی؟! مهرخ دستش را دور فنجان قهوه حلقه کرد. بخار داغ، عط...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 112
در کوچهی خلوت به صورت سرد او نگاه کرد. حرف توی دهانش خشک شده بود و نمیتوانست کلمهها را دنبال هم بچیند و چیزی بگوید. مهرخ، سر بالا آورد و چشمهای نگران اردشیر را دید. این روزها مرد جوان دیگر رخت نظامی نمیپوشید. کنار هم شبیه زن و شوهرهای آلامد و فرنگرفتهای بودند که اینروزها در طهران زیاد...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 113
سرباز مردد به اردشیر نگاه کرد. او با لحنی نیمهشوخی و جدی لب زد: - انفصال از خدمت شدم کچل. خلع درجه که نشدم! سرباز خجالت زده سلام نظامی داد. اردشیر آرام به شانهاش کوبید و گفت: - آزاد! ببینم سر نایب خلوته؟ - بله قربان! اردشیر منتظر نماند...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 114
دورتر مهرخ در تاریکی، سایهی بلندی را دید که نزدیک میآید. خودش را در سینهی تخته سنگی پنهان کرد. میدانست که شب به قول نایب درنده دارد. جماعت رجال گاهی از گرگهای کوهستان هم درندهخوتر میشدند. نفسش را توی سینه نگه داشت. میترسید که حتی غریبهای صدای بالا و پایین شدن قفسهی سینهاش را بشنفد. ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 115
با چند قدم فاصله از همدیگر، به جایی رسیدند که اردشیر پیش از این هم آمده بود. خانههایی کوچک، گِلی و البته پراکنده. میان برفهای یخزده و باقیمانده از بارش چند شب قبل، فقر و نکبت از آن خانهها میبرید. چند تایی درشکه و ماشین دودی به چشم مهرخ آمد. - کدومه منزل ژانت، نایب؟ دخت...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 116
همین موضوع اردشیر را نگران کرد. نگاهش را سمت مهرخ چرخاند که با حالتی کنجکاو حیاط کوچک و خالی از درخت را برانداز میکرد. اردشیر لب زد: - بهتره بری صبیهی شاهرخ میرزا! یه چیزی مشکوکه! احمدرضا جای مهرخ یک قدم جلو آمد. - چی؟ - انگاری کسی باخب...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 117
دو مرد جوان، به ناچار و بر خلاف میلشان کنار هم نشسته بودند. سکوت را فقط صدای چرخ درشکه، سم اسبها میشکست و حقحق خواندن مرغ شبی از دور. هر دو به روبرو نگاه میکردند. جایی که شهر احتمالا بیخبر از تیری که به سینهی روسپی فرانسوی نشست، خواب بود. خواب اما در آن درشکهی چهار اسب سیاه رنگ، به چشم ه...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 118
با صدای دقالباب چشمهایش را باز کرد. هنوز احساس میکرد که تنش از بیخوابیهای مداوم کوفته است. طول کشید تا حواسش سر جا بیاید و موقعیت خود را به یاد بیاورد. کسی پیوسته به چوب در دکان میکوبید. خود را از پستو بیرون کشید و قبل از پا گذاشتن روی خاک ارههای کبابی، پتو را دور تن درشتش پیچید. صبح س...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 119
چپچپ نگاهی به دخترک کرد و راهش را ادامه داد. - چته نایب؟ شدی عین شمرذالجوشن! دخترک این را گفت و ریز خندید. - خیرهسرتر از تو ندیدم صبیهی شاهرخ میرزا! یک کاره دنبال من ریسه شدی و میگی چرا بدخلقی میکنم؟ مهرخ شانه بالا انداخت. - بهت گفته...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 120
عمارت تاریک و سرد بود. خسته به باغ زمستانزده نگاه کرد و پرسید: - اصلا این درختا شکوفه میدن؟ بعد از ماهها پا گذاشته بود به اتاق خواب زن لاغر اندامی که حالا در لباس خواب ابریشمی نگاهش میکرد و انگار پلک نمیزد. - یادم نمیاد آخرین نوبهای رو که درختا به ب...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
