لیست کلیه پارتهای رمان سایهی درخت سیب : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 61
من توی اتاق عمویم بودم. دیگر نمیخواستم به هیچوجه میدان را برای مردهخواران خالی کنم. شاهرخ که میآمد، بار این امانت از روی دوشم برداشته میشد. خودش میدانست و میراث پدری. تنها از او یک چیز میخواستم، مرا به خاک محمدحسین برساند و یک بار دیگر، حتی اگر شده برای نوبهی آخر، به طهران و دیدار پدرم...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 62
اردشیر چشمهایش را مالید. تمام شده بود؟ جرات نداشت خطوط بعدی را بخواند. حالا که احساس میکرد شاهرخ مثل پدرش بوده است نمیتوانست خبر مرگش را بشنود. فکر میکرد مهدخت میتوانست مادرش باشد. اصلا انگار که جای زاگرس در دامن البرز و آغوش مهدخت دنیا آمده باشد. صدای دقالباب آمد. برای نخستین بار خو...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 63
آخرین صفحههای دفتر، نفس اردشیر را گرفت. احساس میکرد کوه بزرگی روی قفسهی سینهاش است. ورقها چروک بودند. پیدا بود که قطرههای اشک مهدخت، موقع نوشتن روی کاغذ چکیده است. جوهر، پخش شده بود و اردشیر فکر میکرد خودش هم در حال متلاشی شدن است. اردشیر نمیدانست که چند قطره از این اشکها، آب زلال...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 64
سحرگاه بود. نیمهی ماه اسد*. تمام شب گذشته، مهرخ برای نوبهی اول بیتابی کرده بود. من و بیفایده بالای سرش بودیم و اضطراب صحتش و حالش به جانم آتش میزد. - انقدر دلنگرون نباشید شازده خانم. شیر حرص و جوش دادین و بچه بیقراره. حکما قولنج کرده. عجالتا این ترنجبین رو به خوردش بد...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 65
فصل چهارم این روزهای طهران، پر بود از مردانی که قبا را کنار گذاشته بودند و به سیاق فرنگیها کت و شلوار میپوشیدند و کلاه میگذاشتند. کراوات یا پاپیون به گردانشان بود و جای درشکه، پشت رل اتولهای دودی، روی سنگفرش لالهزار میرانند. حکما مردان دور و بر آن لعبت تام پالتوپوش هم از همین قم...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 66
اردشیر با رخت نظامی در خیابان و کوچهها پرسه میزد. نه اینکه همیشه اهل پرسهزدن باشد. سردی هوا، داغی را از سرش میپراند. البته که سرمای شب پاییزی پرستاره، توفیری در حالش نداشت. نه سرش خنک میشد و نه دلش. خیال یک جفت چشم مورب همهاش جلوی نگاهش بود. فکر دوشیزه مهرخ امیراختیار، با یاد مهدخت و شا...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 67
کلون مردانه نواخته میشد. حسین نجار، قبای پشمی را روی شانههایش انداخت و دوان دوان به سمت در رفت. تعجب نکرد. این شبهای دراز پاییزی، وقت خوبی بود برای شبنشینی با در و همسایه یا قوم و خویش. لابد مهمانی پشت در بود و حالا میتوانستند تا نیمهشب زیر کرسی بنشینند و اختلاط کنند. در را که باز کر...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 68
با آن هولی که زیورالنسا در اتاق را بدون دقالباب، باز کرد، مهرخ از جا پرید. خیالش برد به اینکه بلایی سر شازده آمده باشد. قطرههای درشت عرق از صورت بیرنگ زیورالنسا میچکید. لحظهای بعد با سیلی محکمی که به خود زد، گونهاش رنگ گرفت. مجال نداد که مهرخ دهان باز کند. - خونه خر...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 69
در خانه را که باز کرد، حسین نجار داشت الوارهای کهنهی توی دالان را جابهجا میکرد. اردشیر خسته بود و باید میخوابید. خیال دختر لباناری از عمارت اعتمادالدوله تا همین خانهی نا گرفته، شکل یک مه غلیظ به سرش چسبیده بود. آن هیکل بلند و موزون توی کت و دامنی سبز رنگ. گردنی بلوری که یقهی پُر چین...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 70
بستهی کتابها را روی طاقچه گذاشت. بعید میدانست که حال و حوصلهی تورق کردنشان را داشته باشد. این روزها، نه خوب درس میخواند و نه خوب به شاگردهایی که سر کلاس درسش مینشستند، درس میداد. دلش فقط مشق خط میخواست. اگر دخترعموی زیبایش را ندیده بود طبق قرار حالا داشت سخت درس میخواند که خودش را...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 71
به دریاچهای که حالا فوارههایش خاموش بودند، نگاه کرد. قدمزنان جلو رفت. نه اینکه عجله نداشته باشد. نمیخواست نایب غریبه پی به هول توی دلش ببرد. هنوز اطمینان نداشت که این مرد مرموز نوولخوان بخواهد بدون چشمداشتی، دنبال گمشدههایش بگردد. با خودش تعارف نداشت. میدانست که چقدر زیباست. میترسید ...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 72
رومیزی ابریشمی، برای آن میز کوچک گرد بزرگ بود. گوشههایش روی زمین کِره میکشید. چند جای شمع سوختگی داشت. سیاه و بدترکیب، روی سفیدی ابریشم دست دوزی شده. اما برای چنین شبهایی کفایت میکرد. شمعدانهای نقره را روی میز گذاشت. درست به موازات هر صندلی لهستانی رنگ پریده و کهنه. همهجای این خانه ...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 73
سر کوچه قدمرو میرفت و خیلی عصبانی بود! نگاه سنگین اهالی محلهی پامنار روی صورتش سنگینی میکرد. خدا میداند که چند تا جوانک بیکار برایش چشمک و سوت زده بودند. باید این نوبه به حرف زیورالنسا گوش میداد و چادر به سرش میانداخت. با پالتو و کلاه توی این کوچهی تنگ و قدیمی حسابی انگشتنمای خلق...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 74
فصل پنجم کلاه نظامی را روی سر گذاشت. توی آینه به رد زخم کنار لبش و کبودی پا چشمش نگاه کرد. محوتر شده بودند اما نه آنقدر که دیده نشوند. هنوز نمیدانست که چه کسانی و چرا شبانه توی کوچهی تنگ و تاریک گیرش انداختهاند. آن وقتی که فهمید شازده احمدرضا هم کتک خورده است، ظنش برد نکند سر ا...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 75
باران سر بند آمدن نداشت. حالا اردشیر شانه به شانهی مهرخ، توی خیابان قدم میزد. همچنین سعادتی را باید به خواب میدید! هر چند که لبهای اناری مهرخ، انگار به هم دوخته شده بودند. از همان حجرهی میرزا طیب، تا اینجا یک کلام حرف نزده بود. بُق کرده به روبرو نگاه میکرد. شبیه کسی که توی این دنیا ...
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 76
احمدرضا روی زخم بالای ابرویش، دوا گذاشت. بعد از گذشتن یک هفته از گوشمالی اتابک، هنوز زخمش خوب نبسته بود. یک هفته دندان روی جگر گذاشت و جز کاغذی که برای مهرخ فرستاد، تا چهاردانگه نرفت. با اینکه در هوای دیدن دخترعموی پریرو به جنون رسیده بود. نمیخواست به پر و پای اتابک بپیچید. میدانست که افسا...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 77
درشکهی چهاراسب، جلوی عمارت ایستاد. اتابک، توی کت و شلوار فرنگیاش تمام مسیر، به سیاهی شب پاییزی نگاه کرده بود. حالا منیرالزمان، پیچیده در چادر و چاقور، خودش را روی نیمکت تکانی داد. اتابک سرش را برنگرداند. - نمیاید منزل شازده؟ - تحمل رخسار انکر تو، تا همین جا، برای امروزم کفایت می...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 78
درست زیر پنجرهی اتاق مهرخ ایستاده بود. چسبیده به دیوار و ترسان. سعی میکرد به ذهنش فشار بیاورد. مهرخ در آن یکی دو دیدار کوتاهشان از اتاقش حرفی نزده بود. اگر عزت یا اتابک سر میرسیدند، یقین حسابش را با کرامالکاتبین صاف میکردند. چه آبروریزی میشد! حالا که تا اینجا آمده بود، پشیمانی ق...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 79
توی تاریکی مهمانخانه قدم میزد. امشب نه دستش دور گردن ژانت حلقه شده بود و نه حتی پا گذاشته بود به اتاق منیرالزمان. نمیتوانست چشم ببندد و بگذارد مهرخ به سررشتهی قصهی گم شدن پدر و مادرش برسد. هر چه فکر میکرد که این خیال، از کجا به سر مهرخ رسیده است، راه به جا و کسی نمیبرد الّا احمدر...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 80
کلون مردانه را چند بار محکم کوبید. بالاخره صدای پاهای پیری، از پشت در بزرگ عمارت به گوشش رسید. نفسش را بیرون داد و تا در باز شود، یقهی کت و پالتویش را مرتب کرد. دستی به سبیلش کشید و چشمهایش را بست. حالا در این ثانیههای کوتاه میتوانست آرزو کند که کاش دختر لباناری پشت در باشد. اما نبود!...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
