لیست کلیه پارتهای رمان سایهی درخت سیب : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 21
برف بیمهابا میبارید. صدای در افکارش را پاره کرد. نیمروز بود و او خسته از آن همه دلشوره به اردشیری فکر میکرد که به یقین حالا داشت دفترهای مهدخت را میخواند. - بیا تو زیورالنسا! زیور در را باز کرد و سر تپلش را داخل آورد. دو گیس بافتهاش زیر چارقد سفید، از شانههایش آویزان ماندند. - مار ...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 22
خیاط خانم که اندازههایمان را برداشت، دردهای جیران هم شروع شد. زنعمو برایم پارچهی ململ سبز روشن انتخاب کرده بود. میگفت که به رنگ رخسارم میآید. قرار شد که یراقهای نقرهای خرج کار چینهای شلیتهام کند و روی یقهی پیراهم زری بدوزد. زنعمو صندوقچههای پارچههایش را بیرون ریخته بود و وج...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 23
نفسم یک لحظه رفت. - به قاعده باید خواب میبودین دختر عمو! حکما خیالی در سرتونه که شبها خواب به چشمتون نمیاد. گیر کرده بودم که بمانم یا بروم. وسوسهی حضور این مرد بلند بالا، زیر آسمان پر ستارهی کوهستان نجوای دلم بود. رفتن و پنهان شدن زیر لحاف و فکر کردن به حرفهایش عتاب عقل. عاقبت پیش ...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 24
صبح بهاری که دستش را روی ده کشید، تن خسته و بیخوابی کشیدهام را از تخت فنری بلند کردم. از سمت دیگر عمارت، جایی که خوابگاه عروسهای خاندان بود، صدای گریهی نوزاد میآمد. تنها صدای گریهای که لبخند به لب آدم میآورد. هر چند که لبخند از لبهای من کنده نمیشد. بعد از دو سال اندوه و دلتنگی، ...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 25
با دیدن سکینه که از پلههای مطبخ بالا آمد، خنده را از صورتم پاک کردم و جواب سلامش را دادم. نگاه خیرهای به من کرد و قلبم تند زد نکند بیفایده چیزی از دیدار ممنوعهی شب قبل یا قرار امروز در ایوان امامزاده به او گفته باشد. او اما لبخند زد: - ماشاالله شازده خانم! خوش قدم بوده...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 26
زنعمو با پشت دست چشمهایش را پاک کرد. - چه وقت اشک و زاری صبح به این مبارکی. پاک کن اشکت رو دردونهام. صلات ظهر میری؟ دستمال ابریشمیام را به چشم کشیدم. مادرم با دستهای خودش گوشهی دستمال نامم را گلدوزی کرده بود. - با اجازهی شما و خان عمو نماز رو جهت ...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 27
از پلهها بالا رفت و به نوری که از اتاق اردشیر بیرون میآمد نگاه کرد. دست خودش نبود که نگاهش همیشه خیره به در میماند تا اردشیر از راه برسد و پایش مدام به سمت اتاق او کشیده میشد. جلوی در ایستاد. صدا نمیآمد. شاید نایب بلندقامت و درشت هیکل بختیاری خواب بود! با این حال تقهای به در زد. ا...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 28
فصل دوم: اردشیر خیس و خسته به اتاق برگشت. جوشانده روی کرسی یخ زده بود. کمی از سر لیوان خالی کرد و آب جوش سماور را روی آن گرفت. حالا بخار از رویش بلند میشد و عطر تلخش در اتاق میپیچید. رخت خیسش را کند و روی کرسی پهن کرد تا خشک شوند. خودش را زیر پتو کشاند. آخرین صفحه دفتر را اگر میخواند ب...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 29
به محوطهی امامزاده وارد شدیم. مردم از شهر قزوین و دهات دور و نزدیک در حیاط آن تا لب دره اتراق کرده بودند. هنوز مانده بود به صلات. بساط ناهارشان برپا بود. بقچهها نان و پنیر و دوغ... بوی دود میآمد. جلوتر کسی روی آتش آب میجوشاند. بیفایده نفسنفس زنان ایستاد و اسدالله به زبان الکنش، هُش گفت...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 30
به لیوان سفالی، جوشاندهی یخ کرده نگاه کرد. زغال کرسی هم خاموش شده بود ولی دلش نمیخواست بلند شود. باید تا فردا دفترها را میخواند. ورق زد: صبح با صدای زنعمو بیدار شدم. خنکای دست نرم و گوشتالویش را روی صورتم میکشید. عطر مادرم به یادم میآمد. شبیه پروانهای شده بودم که از پیله بیرون میآ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 31
اردشیر آه کشید. اگر پولی به این مرد شرمگین میداد راه را برای یک عمر حسرت خوردن دختر باز میکرد. اگر نمیداد این مرد بیشتر از این خوار و خفیف میشد. معصومه اما حیف بود! برادرزادهی حسین را یک بار به جرم بدمستی از کوچهها جمع کرده و به شهربانی آورده بودند. نگاه حسین خیره به صورتش بود. کلاف...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 32
بلند شدم. - بریم یادت بدم! زنعمو با لبخند پر از محبتی به هر دوی ما نگاه کرد. احمدرضا جلوتر از من در دالان دوید و در اتاق مشترکش را با پسرهای شاهنشان و وجیهه باز کرد. - داداشیهات کجان؟ - حموم! - تو چرا همراهشون نرفتی؟ - احمدرضا اومده بودم حساب یادت بدم. شاهرخ وسط اتاق، با قبا...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 33
- دوبخته و شوهر مرده تو اتاق نباشه! ملا اومد که به مبارکی خطبه رو بخونه! بیفایده، با دوری شیرینی توی دستش، میان زنان میرفت و میگفت. احترامالسلطنه از اتاق بیرون رفت. - صلواتی ختم کنید! صدای عاقد از سمت مردانه آمد. جایی که میدانستم شاهرخ پشت پرده نشسته است. قبای دامادی حتما ب...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 34
توی رختخواب دراز کشیده بود و به پچپچهای خانم جان و آقاجانش، در اتاق بغل گوش میداد. داشتند نقشهی عروس کردن صبیهی بزرگشان را میکشیدند. از همانجا که خوابیده بود، میتوانست نور فانوس را ببیند که هنوز از اتاق اردشیر بیرون میتابید. به پشت چرخید. اشک از گوشهی هر دو چشمش سر خورد و توی گوششها...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 35
توی عمارت شازده، از پنجرهی بسته بیرون را نگاه میکرد. برف جا به جای باغ را سفید کرده بود. کاش از پنجرهی اتاقش میتوانست ته باغ را ببیند. همانجایی را که روزگاری وعدهگاه عشق مهدخت و شاهرخ بود. موهای مواجش را با لچک کوچکی جمع کرد و روی تخت دراز کشید. هوا راکد و یخ کرده بود. زیر لحاف پشمی ف...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 36
بیفایده و شاهرخ، بالای بام خانهی اسدالله بودند. از لای ارسی کوچک نیمهباز، صدای خرناس اسدالله میآمد. پیرمرد به خواب عمیقی فرو رفته بود. به نردبان چوبی بلند نگاه کردم. سر چرخاندم و عمارت در خواب را از نظر گذر دادم. سایههای درختان زیر نور ماه، کشدار و وهمانگیر دیده میشدند. شاهرخ خ...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 37
شاهرخ روی ارابه ایستاد و نگاهش را به صورت من گره زد. لابد پریشانیام را میدید که لبخند دلگرمکنندهای روی چهرهاش نقش بست. حالا در نور کمرنگ فانوس روی ارابهی میتوانستم نگاه خیرهی مقصود را ببینم. چشمهایش پر از اعتماد بود. انگار که ایمان دارد، کار ما خبط و خطا نیست. چشمانم را بستم. نفسم...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 38
چشمهایش سنگین و غرق خواب شده بودند. به دیوار طبله کرده تکیه داد و پاهایش را بیشتر زیر کرسی کشید. تمام اعضای تنش برای خواب التماس میکردند. دفتر را کنار گذاشت و سیگاری آتش زد. شاید توتون خوابش را میپراند. نمیخواست بخوابد! نه فقط اینکه گیر کرده بود توی قصهی مهدخت و شاهرخ! فردا اگر آ...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 39
حالا خوابم پیش چشمم تکرار میشد. حکما میرفتم اتاق عمو و زنعمو همان حرفهای تلخ را حوالهام میکرد. بیفایده ملتفت احوالم شد. - دلشوره نگیرید شازده خانم. شاهرخ میرزا حتمی چارهی کار دارن! به حیاط نگاه کردم. سکینه و چند خدمتکار دیگر، مشغول جمع کردن آذین حیاط بودند. عقد بیجشن و پنهان...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 40
سرفه امانش را بریده بود. خواب به چشمش راه نداشت. چند شبی بود که از قبل بدتر میخوابید. بریده بریده و پر از کابوس. هم خودش و هم شوهرش میدانستند که روزهای زیادی از زندگیاش باقی نمانده است. حالا فقط یک آرزو داشت. اصلا به خاطر همین آرزو، دفترهای مهدخت را به طهران آورد و پرسانپرسان عمارت اعت...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
