پارت نود و هشتم :




شب به نیمه نزدیک می‌شد. حالا دیگر خجالت نمی‌کشید که ایلماه و فیروزه بی‌قراری‌اش را ببینند. چشم به راهی بازگشت نایب بختیاری اشک‌های زلال را پشت پلک‌هایش آورده بود. هنوز اما گریه نمی‌کرد.

- دردت به عمرم! می‌چای!

به زن و مهربانی توی صورتش نگاه نکرد.

- خوبم دا!

- اردشیر مرد زاگرسه. ترس نداره از شب و برف و کوهستان. ح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!