سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت نود و هشتم :
شب به نیمه نزدیک میشد. حالا دیگر خجالت نمیکشید که ایلماه و فیروزه بیقراریاش را ببینند. چشم به راهی بازگشت نایب بختیاری اشکهای زلال را پشت پلکهایش آورده بود. هنوز اما گریه نمیکرد.
- دردت به عمرم! میچای!
به زن و مهربانی توی صورتش نگاه نکرد.
- خوبم دا!
- اردشیر مرد زاگرسه. ترس نداره از شب و برف و کوهستان. ح
لطفا صبر کنید...