پارت هشتاد و سوم :


در را باز کرد و دکتر بهرنگ با کیف سیاه رنگ و چرمی، پشت در لبخندی زد.

- سلام.

- سلام آقا مقصود. حال مریض ما چطوره؟

مقصود از جلوی در کنار رفت و دکتر داخل آمد. جلوتر از مقصود پله‌ها را پایین رفت. مقصود به دنبالش پا توی حیاط گذاشت. صدایش را حسابی پایین آورده بود:

- توفیری نکرده دکتر. اگه نفوس بد نزنم و نگم که ناخوش‌تر شده.

دکتر لبش را تو کشید. هر دو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!