سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت هشتاد و سوم :
در را باز کرد و دکتر بهرنگ با کیف سیاه رنگ و چرمی، پشت در لبخندی زد.
- سلام.
- سلام آقا مقصود. حال مریض ما چطوره؟
مقصود از جلوی در کنار رفت و دکتر داخل آمد. جلوتر از مقصود پلهها را پایین رفت. مقصود به دنبالش پا توی حیاط گذاشت. صدایش را حسابی پایین آورده بود:
- توفیری نکرده دکتر. اگه نفوس بد نزنم و نگم که ناخوشتر شده.
دکتر لبش را تو کشید. هر دو
لطفا صبر کنید...