لیست کلیه پارتهای رمان سایهی درخت سیب : پارت های 121 تا 134
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 121
با صدای دقالباب، در سرسرا را باز کرد و سرک کشید. دوری قهوه هنوز توی دستانش بود و به اتاق آینه میرفت. اتابک میرزا را که دید، لبخندی بزرگ روی صورت چاقش نشست. زودتر از او، پا تند کرد و بی در زدن، وارد اتاق شد. - چشمتون روشن شازده! اتابک میرزا اومده! پیرمرد خستهدل سر بلند کرد...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 122
اینبار حواسش جمع بود که درست رخت و لباس کند. شانه را به موهای سیاه و براقش کشید و در آینه نگاه کرد. دیگر ردی از کتک سختی را که خورده بود نمیدید. دلش اما درد میکرد. نه فقط اینکه یقین داشت دخترعموی چشم سیاهش، هرگز دلش را به او نخواهد داد. تلگراف امروز، شور و ظن به جانش انداخته بود. شال را...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 123
میدویدند. فشار بر مچ دست مهرخ در چنگال محکم احمدرضا نفسش را تنگ کرده بود. مدام به پشت سر نگاه میکرد و احمدرضا لب میزد: - صبر نکن مهرخ! حکما جهانبخش تونسته خودش رو از مخمصه رها کنه. دل دخترک اما آرام نمیگرفت. نیمی از جانش مانده بود پیش اردشیر که همیشه به خاطر او به دردس...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 124
احمدرضا از دورتر سر تکان داد. به نشان اینکه خبری از آژان یا آدمیزاد دیگری نیست. مهرخ نفس راحتی کشید و اردشیر برای نوبهی چندم در ذهن حساب و کتاب کرد که چطور از دیوار بلند منزل منصورمیرزا بالا برود. حالا شازدهی جوان به مهرخ نگاه میکرد و جلو میآمد. - چی شد نایب سابق؟ مرد کنا...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 125
اردشیر جلوتر از همه پا در اتاق گذاشت. گرد غم و کهنگی بر همهجا نشسته بود. از سقف چوبی صدای جیرجیر و حرکت موشها میآمد. مهرخ مشمئز شانههایش را بالا داد: - موشا دارن اینجا رو نابود میکنن. با احتیاط جلو رفت. اردشیر شمع به دست روی دو پا کنار سفرهی یلدا نشسته بود و به صندوقچه ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 126
سرش را به ستون درشکهی کرایهای احمدرضا تکیه داده بود. ریتم یکنواخت صدای سم اسب و چرخهای زهوار در رفتهی درشکه گوشهایش را آزار میداد. شهر حالا بیدار بود. چشمهای مهرخ اما از بیخوابی میسوخت. دلش از تمام چیزهایی که دیده بود، ریش میشد. کسی از این مردم که بیهوا و بیخیال دنبال بالا و پایین ز...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 127
هر دو به دورنمای طهران نگاه میکردند. در سوز هوای عصرگاهی شهر غمزده دیده میشد. - زیاد میای اینجا؟ اردشیر نگاهش را از سیگارش گرفت و به شهر دوخت. همزمان سرش را بالا برد. - قبلا شبگرد کوچهها و گذرای تاریک بودم. چند نوبهایه که میام اینجا. تو گیر و دار جستن شا...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 128
همان وقت دورتر و در چهاردانگه، شازده چشم از تاریکی شب برنمیداشت. حالش شبیه روزهایی شده بود که تازه خبر فرار مهدخت با فاسقی چوپیچه شد در طهران. آن وقت هم شب و روز نداشت. شازده همینطور سرد و خاموش، از پنجرهی قدی اتاق آینه به باغ نگاه میکرد. نه حرفی داشت و نه مهمانی را میپذیرفت. از همان وقت ب...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 129
پیراهن ابریشمی خوابش امشب، آبی روشن بود. در تضاد کامل با صورتی که حالا زرد و بیمارگون بود. حتی سرخاب و سفیدآب و ماتیک فرنگی روی لبهای پر چروکش، نمیتوانست اثر ناخوشی را از چهرهاش پاک کند. سر بلند کرد و به چشمهای ترسیدهی شوهرش نگاه کرد. بعد چشمان متهایاش را چرخاند تا شلاقی که روی پایتختی ب...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 130
چشمانش را که باز کرد آفتاب تا نیمهی اتاق آمده بود. صورت گرد و سفید فیروزه میخندید. لبخند زد و نشست. - دلم برات تنگ شده بود مهرخ خانم. دست نوازشی به سر دخترک کشید و لب زد: - منم فیروزه. برای تو و ایلماه. انگار که همهی عمر اینجا زندگی کردم و نه یه شب بلکه یک...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 131
دقالباب که کرد، دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. نگران احوال دوشیزهی لباناری بود که میدانست به خودش فشار میآورد گریه نکند. حالا آمده بود که شاید بار سنگین روی دلش را کمی سبک کند. هزار بار بالا و پایین کرده بود که خودش بیاید یا احمدرضا را بفرستد. خیال اینکه دیدن پسرعمو، دل صبیهی شاهرخ میرزا ر...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 132
در را که بست اردشیر غر زد: - دست بجنبون صبیهی شاهرخ میرزا! - دست بجونبونم یا پا تند کنم؟ - هر کدوم که زودتر ما رو میرسونه به درشکهی کرایهای. مهرخ قدمهایش را با گامهای بلند و سریع اردشیر هماهنگ کرد. شب سکوتی عمیق داشت. انگار که همهی شهر خواب بودند. بر خلاف آفتاب گر...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 133
- این چیه؟ - یه رخت زنونه... زبان در دهان مهرخ نمیچرخید که بگوید این پیراهن را میشناسد. بارها آن را از توی صندوقچهاش بیرون آورده و تماشایش کرده است. در نهایت قشنگیاش را توی تن معصومه دیده و حالا میبیند که شبیه آدمهای اعدام شده به دیوار چسبیده. - چراغ موشیه! اردشیر ای...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 134
این بار تمام چراغها خاموش بودند. اردشیر خدا را شکر کرد که چراغ موشیِ ویرانهی جلالالدین را با خود آورده است. چراغ را که آتش زد، بهتر حیاط را دید. غمگرفته و خاکآلود بود. مهرخ پشت سرش سرک کشید. چشمانش تا پنجرهی تاریک اتاق ژانت بالا رفت. جایی که حکما اتابک میرزا، شبهایش را کنار زن فرانسوی صب...
بروزرسانی در : دیروز
