پارت نود و ششم :


حتی وقتی که دنبال گله‌ی گوسفندها با پاهای کوچک هشت ساله‌اش توی دامنه‌ی زاگرس می‌دوید، این‌همه خسته نشده بود. تمام لباس‌هایش خیس بودند و برف تا کمر داخل پوتین‌هایش فرو می‌رفت.

لبخند زد. این‌جا آبک بود. روستایی توی دل البرز. هیچ‌وقت به صبیه‌ی شاهرخ میرزا نمی‌گفت که برای رسیدن به این‌جا این‌همه عذاب کشیده است. حالا خیلی از صلات ظهر می‌گذشت. کم مانده بود که آفتاب به غ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!