سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت نود و ششم :
حتی وقتی که دنبال گلهی گوسفندها با پاهای کوچک هشت سالهاش توی دامنهی زاگرس میدوید، اینهمه خسته نشده بود. تمام لباسهایش خیس بودند و برف تا کمر داخل پوتینهایش فرو میرفت.
لبخند زد. اینجا آبک بود. روستایی توی دل البرز. هیچوقت به صبیهی شاهرخ میرزا نمیگفت که برای رسیدن به اینجا اینهمه عذاب کشیده است. حالا خیلی از صلات ظهر میگذشت. کم مانده بود که آفتاب به غ
لطفا صبر کنید...