سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت نود و دوم :
سرک کشید. حالا در شب برفی میتوانست از خلوتی خیابان خوف کند. نزدیکی منزل اردشیر جایی که میدانست هر آن ممکن است حشمت سر برسد. اگر حشمت او را میدید یقین از دست عزت، سورچی و خدمتکار پیر عمارت اعتمادالدوله کاری برنمیآمد. دروغ نداشت به خودش بگوید. بیشتر از جان خودش، دلواپسی اردشیر را گرفته بود که باید با آن مردک گردن کلفت، میجنگید. گرگهای شب اردشیر، به خاطر یک دختر همسایهی لپ
لطفا صبر کنید...