سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت نود و هفتم :
مرد بیچاره ترسیده بود و میخواست فرار کند. اردشیر تیز فهمید و دستش را با مهربانی گرفت.
- محبس کدومه آقا داوود؟ اومدم دو کلام اختلاط کنیم.
داوود باور نکرد ولی از تقلای زیاد افتاد. اهالی ده همچنان متلک نثار مرد مجنون میکردند و میخندیدند. اردشیر اخم کرده، نگاه سنگینی به آنها انداخت و همگی ناگهان ساکت شدند. داوود بوی گندی میداد. پوستی بود که روی استخوان
لطفا صبر کنید...
Marzi
0احسنت بر قلمت زیباتون آرزو جان