پارت نود و هفتم :


مرد بیچاره ترسیده بود و می‌خواست فرار کند. اردشیر تیز فهمید و دستش را با مهربانی گرفت.

- محبس کدومه آقا داوود؟ اومدم دو کلام اختلاط کنیم.

داوود باور نکرد ولی از تقلای زیاد افتاد. اهالی ده همچنان متلک نثار مرد مجنون می‌کردند و می‌خندیدند. اردشیر اخم کرده، نگاه سنگینی به آن‌ها انداخت و همگی ناگهان ساکت شدند. داوود بوی گندی می‌داد. پوستی بود که روی استخوان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Marzi

    0

    احسنت بر قلمت زیباتون آرزو جان

    ۷ ماه پیش
کپی شد!