سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت نود و چهارم :
چشمانش را که باز کرد، خیال برد که خواب میبیند. پریرویی کنار تختش، پیچیده در چادر با روبندهی بالا زده نگاهش میکرد. چشمهای مورب و پُرمژهاش رنگ غم داشت و لبهایش نیمه باز مانده بود. یک طرهی موی سیاه از زیر چادر بیرون آمده و به پیشانیای چسبیده بود که قطرههای ریز عرق روی آن میدرخشیدند.
- احوالتون بهتره پسرعمو؟
مرد جوان سعی کرد، تن دردناکش را از
لطفا صبر کنید...