لیست کلیه پارتهای رمان سایهی درخت سیب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 122
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 1
توجه: شخصیتهای اصلی این رمان خیالی و زاده ذهن نویسندهاند. با این حال در نوشتن این رمان از حوادث و شخصیتهای تاریخی الهام گرفته شده است. هر گونه تشابه اسمی با شخصیتهای واقعی اتفاقیست. سوز هوا، مثل تیغ صورت را میبرید. حتی برای او که بچهی زاگرس بود، هوا غیرقابل تحمل به نظر میرسید. آفتاب...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 2
پا کشید سمت در که از سرباز دربارهی پاکت عجیب بپرسد. در همین حین بود که پاکت را باز کرد. توی دست اردشیر پاکت باز شد و روبرویش در اتاق! مسلم داخل آمد. - جهانبخش! خدا به خاک سیاه بنشوندت. دیر کردی مرد! اردشیر به نفرین خالهزنکی همکارِ همدرجهاش جواب نداد. به جایش پرسید: - این چیه؟ کی آورده؟...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 3
بیفایده از خنده غش کرد: - حالا خوبه که زن سوم، اسدالله هستم و همه میدونن که اون بچهاش نمیشه! دم و دستگاهش خرابه. زنعمو با خشم اُرسیاش را به سمت او پرت کرد و داد زد: - خجالت بکش زن. حیا کن. دختر عذب اینجا نشسته. خندههای من دعوایشان را تمام کرد. این بحث و جدلها کار هر روزشان بود. پدر ...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 4
سرم را بالا بردم و لبخند زدم: - با اجازهی شما زنعمو، خودم خواستم که شازده احمدرضا اینجور صدام کنن. برای من با برادرم توفیر ندارن. از ترس بغضی که نابههنگام توی گلویم بنشیند، اسم امیرحسام را نیاوردم و حرفم را خوردم. احمدرضا سر حوض رفت و بیفایده همانطور که شعر میخواند، تلمبه زد و برایش آ...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 5
به احمد رضا گفتم: - برو کلاهت رو سر بذار، قبات رو بپوش. الساعه دیگه آقا ملا میرسه. بعد مشقهات رو بیار نشونم بده. احمد رضا چشمی گفت و دوید. زنعمو همانطور که به نرده تکیه داده بود گفت: - یه باره یخ کردم. لابد سردیام کرده. چیه این زن بودن که آدم به دقیقه گر میگیره به ثانیه لرز؟! لچکش...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 6
صدای دقالباب بود که نگاه اردشیر را از دفتر کَند و به روبرو کشید. درست جایی که پشت در چرک و خاکستری، کسی به در میکوبید. کلافه شد. سرنوشت مهدخت توی دفتر، به جانش خوش نشسته بود. دلش میخواست باز هم بخواند. صدا توی گلو انداخت و بلند گفت: - بیا داخل! نگهبان وارد شد و پا کوبید. - قربان! خانم...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 7
چیزی درونم تکان خورد. به همین زودی، هنوز شش ماه نشده، باید میرفت؟ هنوز تشنهی حضورش بودم. - فردا خروسخون عزم سفر دارم. اومدم یه دل سیر با تو خداحافظی کنم. شاید فردا دیگر فرصتی نباشه. اشک توی چشمهایم پر شد. فوری گفت: - تصدق چشمات آبجی. نبینم پر از اشک باشه. محمدحسین برادر تنی من بود و ب...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 8
دستش را ستونی روی زمین کرد و با یک حرکت بلند شد. رخت نظامی به تنش خوش نشسته بود. کلاهش را توی دست گرفت: - باید به بازار برم جهت خرید خرده اقلام مورد نیازم. حمام ده هم امروز قرق من و قشونمه. از نگاهش میفهمیدم که دلتنگم میشود ولی غرورش اجازه نمیدهد بیشتر بماند. خودم را دوباره در آغوشش اند...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 9
برای او زنعمو را گرفته بودند که تک فرزند خان باراجین بود. این موضوع برای پدرزنش افتخار زیادی به همراه داشت. در نهایت هم بعد از مرگش، عمو شده بود خان منطقه. ولی با تمام دلگیری او از برادرها و عموزادههایش، عشقش به میهن و افتخارش به نوادگی ولیعهد فقید، عباس میرزا، باعث شد که از پا نیفتد و اینجا به ...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 10
یک قدم جلو آمد. حالا اردشیر میتوانست سایهای را که مژههای بلندش زیر چشم میانداخت، ببیند. - انگار کنید که این دفترها نوله. بهتر از ریختن سکهها روی پیشخان کتبفروشی اسلامیهست* یا عاریه گرفتن ورقهای کهنهی کتابهای زمان احمد شاه. اردشیر از لحن تند دختر حسی دوگانه میگرفت. تیزی زبان عصبانی...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 11
در عمارت پدرم هفت شبانه روز، عروسی گرفتند و دختر نازپرورده و آفتاب مهتاب ندیدهی حسنعلی قلهکی به عمارت پدرم آمد. اطرافیان و زنهای محرم پدرم به او از زیبایی فخرالزمان میگفتند و پدرم ندیده، در آتش شب حجله و بالا زدن تور از صورت مادرم میسوخت. همسر اولش، اختر خانم زیبایی چندانی نداشت. فقط...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 12
احترام خانم به تفاخر گفت: - البت که باید فرقی میان شاهزادهها و مردم عادی باشه. آدم هر چقدر بزرگ، رعیت شاهاند و خدمتگزار شازدهها. با این حرف به مادرشوهر و جاریهایش نشان میداد که از تبار دیگر و از آنها بالاتر است. زنعمو و بقیه که به این حرفها و خودبرتر بینیهای احترام عادت داشتند،...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 13
زنعمو لحظهای گنگ نگاه کرد. اشکهایش مثل باران بهاری تند و بیمهابا پایین ریختند. با سرعتی که از هیکل و بنیهی او بعید بود از جا بلند شد. سمت بیفایده دوید و شانههایش را توی دو دست گرفت: - مطمئنی بیفایده جان؟ - الساعه شازده محمدحسین از شهر برگشتن و به اسدالله گفتن. - خدایا شکرت! شا...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 14
سعی کردم به لبهایم کش بدهم. - بذارید پای دلواپسی برای دردونهام و عزیمتش به تبریز. هر چند که موجب مسرته ولی دلتنگی سوای عقل ساز میزنه. اخمش را گذرا در هم کشید و تکانی به تنش داد. - حالتون خوش نیست؟ صورتش سرخ شد و به عرق نشست. - هیش! ماه درده*. خوبم. وقتش نیست به یقین. مگه از شوق بازگ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 15
سکوت شب خیلی دیر آمد. تا وقتی مهتاب از نیمهی آسمان پایین رفت توی مهمانخانه بودند و من قلم روی کاغذ میکشیدم. با تن خشک شده از نشستن زیاد برخاستم. کاغذم را بالا آوردم. به قاعده و درست مشق شده بود. ((راه دهید یار را، آن مه دَه چهار را کز رخ نوربخش او، نور نثار میرسد))* بیت بیت ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 16
بر خلاف تصورش شب شلوغی را سپری کرده بود. آنقدر شلوغ که نتوانست یک لحظه آرام بنشیند و کاغذهای کهنه را تورق کند. دفترها را مثل گنج بزرگی زیر بغل زد. همین چند دقیقهی پیش کشیک را به همقطارش تحویل داده بود. حالا میتوانست، زیر بارش نرم برفی که روی زمین یخزدهی طهران میبارید با فراغ بال ب...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 17
زنعمو خندید. - برای ورود به اتاق مادر که اذن و اجازه لازم نیست. زنداداشات رو هم خبر میکنم. شاهرخ کنار کشید و ما عبور کردیم. انگار عادتش بود که راه را سد کند. گوشهایم داغ شده بود. - منتظر شما هم هستم شازده خانم. خجالتزده اول نگاهی به صورت خوشحال زنعمو انداختم و بعد کاشیهای ایوان خان...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 18
زنعمو غرغری کرد: - صد بار بهش گفتم جلوی اون زبونت رو بگیر زن! مگه به خرجش میره. شاهرخ یقهی اسدالله را ول کرد و صدایش را توی گلو انداخت: - مقصود! زنعمو سمت پلهها رفت و رو به عروسها گفت: - روحوضی* نیست که ایستادید به تماشا. برید دنبال کارتون. حیرت زده نگاه کردم. مقصود، تفنگدار درش...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 19
- خبرعزیمت محمدحسین میرزا را برای پدرت نوشتی، مهدخت جان؟ عمو با لحنی مهربان و خودمانی حرف میزد. درست شبیه آن وقتهایی که دختری کوچک بودم و مرا روی زانو مینشاند و گونهام را میبوسید. هنوز صورتم داغ بود. نفسم را بیرون دادم و آهسته "بله" گفتم. - چند وقتیه که از پدرت خط و کاغذی ندارم. حک...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 20
حواس شاهرخ جمع بود که آن نگاههای داغ را از من دریغ کرد. - خواستم همگی شما اهل اندرونی امروز اینجا جمع شید که مخصوصا از تکتکتون تشکر کنم. حکما نبود من برای مادرم و شازده سخت گذشته و به مرحمت محبت شما این روزها رو گذروندن. برگ سبزیه تحفهی درویش. امیدوارم مقبول بیفته. - دستت درست پسرم....
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش