لیست کلیه پارتهای رمان پایلوت : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 529
-
رمان پایلوت - پارت 121
نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست. حس کردم دیدن وضعیت ترحم آورم برایش سخت شده است. انگار که کم کم در آستانهی این بود که صبرش لبریز شود. همچنان گریه میکردم. بازویش همچنان زیر دستم بود. کمی طول کشید تا چشمانش را بالاخره باز کرد. نگاهش را در چشمان اشکبارم دوخت. حس کردم چشمانش را مه گرفته است. تاریک...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 122
آرام سرم را تکان دادم. یک دستش در تصرف پنجههای من بود و دست دیگرش زیر چانهام. شاید اگر کوروش معشوقم بود و من معشوقهاش، اکنون این قاب زیباترین قاب برای هردویمان به نظر میآمد. دلخور پرسیدم: - چی شد که یهو ازم فاصله گرفتی کوروش؟ چی شد که یهو ازم دور شدی و فرهاد جای خالیت رو تو زندگیم پر کرد؟ ...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 123
اولین چیزی که متوجه شدم بوی آزار دهندهی الکل بود که باعث شد ناخودآگاه بینیام را جمع کنم. چشمهایم را که باز کردم. نگاهم در چشمهای کوروشِ بی قرار و دلواپس نشست. بالای سرم ایستاده بود، به محض دیدنم ابتدا لبخند روی لبهایش نقش بست ولی کم کم اخمی کمرنگ جای لبخند را روی چهرهاش به تصرف خود درآورد....
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 124
پرستار که رفت نگاهم به کوروشی افتاد که بی حرف به پنجره تکیه داده بود. سکوتش آزارم میداد. انگار همان کوروشی نبود که ساعاتی پیش برایم حرف میزد و سعی داشت راه و چاه نشانم بدهد تا این مرحله از بحران زندگیم را به راحتی پشت سر بگذارم. فاطمه بارها و بارها به من گفته بود که به حس کوروش و نگاهش نسبت ب...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 125
در را باز و به آرامی از ماشین پیاده شدیم. بی حرف کنار هم به راه افتادیم. کوروش در را باز و کنار کشید تا من داخل شوم. به محض ورودمان به سمت کاناپه رفتم و کوروش به سمت کابینت ... بغض در گلویم نشسته بود. میخواستم قورتش بدهم. دیگر به هیچ عنوان دوست نداشتم گریه کنم و زانوی غم بغل بگیرم. باید کنار می...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 126
با کمی تاخیر چشمانش را باز و بی حرف نگاهم کرد. قدردان گفتم: - مرسی. یک کلمهی کوتاه ولی لابهلایش پر بود از یک دنیا ابراز محبت و قدردانی. با همان تاخیر قبل پرسید: - بابتِ؟ بغضی که قصد نشستن در گلویم داشت را با هزار مکافات پس زدم: - همه چیز ... با کمی مکث ادامه دادم: - بیشتر از همه بابت ...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 127
جوابم را نداد و کلمهی عاشقته در گوشم بیشتر تکرار شد. میتوانست بگوید عمو فرزین، پدرم، حتی نازی، حتی زنعمو حتی ... نگفت، نگفت و این نگفتنش مرا بیشتر به فکر فرو برد. میتوانستم جواب او به سوالم باشم؟ قلبم به تپش افتاد. حالی داشتم عجیب و غریب. یک طور استرس، یک طور دلواپسی عمیق که باعث میشد بی...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 128
او کسی بود که راحت دل من را برده بود. از او گذشتن کار من نبود. من در چند ماه گذشته بدون او بیتاب بودم، بیخواب بودم، بیجان بودم، بی نفس بودم. هر چند که اکنون او را در کنار خود دارم و رسما روی ابرها پرواز میکنم. ولی من همچنان بازهم بیتاب اویم، ساعت از نه گذشته و من همچنان بیخواب اویم ... دنیا...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 129
اگر روزی راز دلم برایش فاش شود، درد و دلهایم برایش شنیدنی خواهد بود. بیش از این چشم چرانی را جایز ندانستم و به همراه نفس عمیقی، دستی به صورتم کشیدم و برخلاف خواستهی قلبیام، از جایم برخاستم و راه خروج از کلبه را در پیش گرفتم. هوا ابری بود. چیزی میان باریدن و نباریدن، درست همانند حال دیشب حنا...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 130
جرعهای از نوشیدنیاش که حدس میزدم قهوه باشد نوشید. به نوشیدن افراطی قهوه عادت دیرینه داشت. - ببین میتونی راضیش کنی، هم پیش فرانک بره، همینکه اگه برات مقدور بود، باهاش برو مرکز خرید تا هر چیزی که لازم داشت رو تهیه کنه. خودت که حنا رو میشناسی، عاشق مهمونی و جشنهای مختلفه. هیچ وقت تو این مو...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 131
دستپاچه لبخند زدم: - خوبی؟ داشتم میاومدم تبت رو چک کنم. قدردان به حرف آمد: - خوبم، تب ندارم. با شرمساری افزود: - دیشب به زحمت انداختنمت، شرمنده. شروع به ریختن چای درون فنجانها کردم. - زحمتی نبود. کمی بعد روبهرویم روی صندلی نشست. حس کردم نگاه میدزدد. سرفهای کرد. سرمای دیشب کار خودش ر...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 132
در حال جویدن لقمهام بودم که گفتم: - چه عالی، من هنوز چیزی نخریدم، پس حالت که خوب شد، ممنون میشم اگه همراهیم کنی. موهایش را پشت گوشش فرستاد. دیگر به گذاشتن کلاه یا شالی بر سرش تمایل نداشت و من هم تاکیدی نداشتم. انگار خودم هم به این باور رسیده بودم که حنای پیش رویم، دیگر به من تعلق دارد و روزی...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 133
در یک مکان قرار داشتیم، در یکجا نفس میکشیدیم، فکر من درگیر حنا بود و فکر او درگیر هزار و یک چیز و این بی عدالتی محض بود. برای آنکه حنا باز به روزهای گذشته برگردد و بشود حنای پر جنب جوش و بشاش همیشگی از هیچ کاری دریغ نمیکردم و این مسئله به گذشت زمان نیاز داشت. خوب میدانستم که ساختن حال روحی و...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 134
خواستم بگویم علتش ضعف جسمانی بود. مشخص است که این چند ماه نه حواست به خودت بوده و نه خورد و خوراکت که با سرمای هوا به آن حال و روز درآمدی. چیزی نگفتم و ترجیح دادم سکوت اختیار کنم و دربارهی دیشب حرفی نزنم. چون از صبح بارها تلاشش را برای فراموشی فرهاد و خاطراتش به چشم دیده بودم. مدام خودش را با ...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 135
#پارت۱۵۱ متوجه برگشتنش به سمت خودم شدم، قبل از آنکه مچ نگاهم را بگیرد، تلویزیون را نگریستم. ساکت در جایش نشسته و نگاهم میکرد، از سکانس ترسناک پیش رویم که داشت روحی سرگردان، جسم دختری را تسخیر میکرد چشم گرفتم و متعجب حنا را نگاه کردم. اشاره به تخمههای در دستش کرد. - نمیشکونی؟ تازه به خود...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 136
لبخند ساختگی بر لب نشاند. چشمانش نشان از این میداد که آمادهی به خاک و خون کشیدن است ولی لبهایش چیزی جز این را نشان میداد. یک تناقض مشخصی که خیلی عیان و واضح بود. - نه، چی میخواد بشه، داریم فیلم میبینیم دیگه. دوباره نگاهش را به تلویزیون دوخت. اما نگاه من همچنان به او بود. من همانی بودم که...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 137
تکیهاش به دردهایش بود. گمان میکرد که هیچگاه از دست آنها رهایی ندارد، کاملا در اشتباه بود. من میدانستم که چگونه آنها را از او بگیرم و بجایشان قوت قلب و امید به آینده و اعتماد به نفس را جایگزین کنم. مگر تکیهگاهی هم مطمئن و محکمتر از اینها هم داشتیم؟ کف دستانم را بهم مالیدم تا از گرد آجی...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 138
لبخند قدردانی برلب نشاند. گاهی دلش سرکشی میکرد و از قول و قراری که گذاشته بود جا میزد، من این را خوب میفهمیدم و به او حق میدادم. - همیشه به خودت و تواناییهات ایمان داشته باش، باشه. سرش را به تایید تکان داد و لبش را به دندان کشید. فاصلهی میانمان چیزی حدود دو الی سه وجبی از هم میشد. نگاه...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 139
نگاه مخمورش تاب و توان را از من میربود. مشغول چیدن چمدانهایمان درون کمپِر بودم ولی توجهام سمت حنایی بود که درون آلاچیق ایستاده و با چهرهای محزون باغ را مینگریست. تا خود صبح، خواب به چشمانم نیامد که نیامد. گندی که زده بودم خواب را به چشمانم حرام کرده بود. هر چقدر که فکر میکردم بیشتر به این...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 140
نشنید. بار دوم هم با همان لحن قبل و تن صدایی آرام صدایش زدم: - حنا. بازهم نشنید و بار سوم کمی صدایم را رساتر و به حجم عطوفت و مهربانیاش افزودم. - حنایی ... یکه خورد، آن زمانی که دختر دبیرستانی بود و دلش گرفته و اشک میریخت. برای بند آوردن اشکهایش، چنین دلداریاش میدادم و سعی در آرام کردنش...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش