دوست داشتی؟
رمان عاشقانه پایلوت از سمیرا حسن زاده در دنیای رمان

رمان پایلوت

  • زبان فارسی
  • 139.8K 👁
  • 292 ❤️
  • 140 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه پایلوت

من کوروشم، کاپیتان کوروش ساعی، مردی سرسخت و نفوذ‌ناپذیر که با تمام مقاومت و سرسختی‌ام دل و دینم رو به حنا باختم، حنایی که فقط منو به چشم برادرش می‌دید ولی من نمی‌خواستم برادرش باشم تا اینکه تصمیم گرفتم... تو مدرسه بخاطر رنگ حنایی موهام مسخره‌ام کرده بودن. بعد از تعطیلی، به محض رسیدن به عمارت، بجای اتاقم به پشت  یکی از درخت‌های کاج پناه برده بودم و اونقدر گریه کرده بودم که همون‌جا خوابم برده بود. چند ساعت بعد به محض باز کردن چشمام کوروش رو کنارم دیده بودم. سرم روی پاهاش بود. موهام رو داشت نوازش می‌کرد که ...

پارت اول

❌تمامی اتفاقات و شخصیت‌های این رمان، زاده ذهن نویسنده بوده است و هر گونه تشابه، کاملا اتفاقی‌ می‌باشد❌
- چرا هیچ‌وقت هیچی اون‌طوری که می‌خوام نیست؟!
با لبخندی تلخ و بغضی سمج نگاهم کرد و به پارک اشاره زد.
- داری همون‌جایی که شروع کردی تمومش می‌کنی. آره؟!
با کمی خشونت موهای پخش و پلایی که مقابل پیشانی‌اش ریخته‌ بود را به عقب هل داد و با همان حالت قبل خیره‌ی ورودی پارک ماند.
- همون‌جا بود آره. همون‌جا بود که اعتراف کردی.
یاد آن روز در ذهنم نقش بست.
- درست همون‌جا بهم گفتی نسبت به من بی حس نیستی.
صدایش کمی اوج گرفت.
- همون‌جا منو اسیر خودت کردی و قول دادی تا آخرش باهامی. پس کو آخرش، من‌که به آخر نرسیدم. تو از کدوم آخر حرف می‌زدی که باهامی؟
بی اختیار قطره اشکی آهسته از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌اش چکید.
از این‌که او را به این حال و روز درآورده بودم از خودم بدم آمد.
- برای من آخر یعنی مرگ.
با کمی خشونت ضربه‌ای روی قلبش کوبید.
- این بیچاره که داره کار می‌کنه و من زنده‌ام‌، هنوز که به آخر نرسیدم. چرا داری به آخر نرسیده ولم می‌کنی؟!
سرش را تا جایی که امکان داشت نزدیک‌تر آورد و مقابل صورتم غرید.
- دستی دستی می‌خوای خودت منو به آخر برسونی مگه نه! می‌خوای خودت با رفتنت منو جون به لب کنی. همین رو می‌خوای، آره؟ می‌خوای خودت زمینم بزنی. می‌خوای خودت با دست‌های خودت قلبم رو از سینه دربیاری و با خودت ببری.
گریه‌‌ام شدت گرفت و این عملم او را عصبی‌تر کرد.
- چیه؟! مگه همین رو نمی‌خوای پس این اشک‌ها واسه چیه؟ اگه دلت به رفتنه. اگه منو نمی‌خوای. اگه بهم علاقه نداری و وجودم برات مهم نیست. این گریه کردن نداره که حالا که داری می‌ری باید خوش به حالت باشه.
- فرهاد من ...
صدای خشدارش قلبم را مچاله کرد.
- نکن قسم، نکن جونم، نکن گلم، نکن عمرم، نکن ... با خودت و من این کارو نکن. این چشا داره داد می‌زنه که دروغ می‌گی. بین اون چیزی که به زبون می‌آری با اون چیزی که چشات داد می‌زنن و بهم می‌گن یه دنیا فرقه قربونت برم. منو این‌طور ذلیل نکن. تو رو خدا نکن. حالا که همه چی داره حل می‌شه. این حرف‌ها رو از کجا آوردی؟! نمی‌شه ...
ضربه‌ی محکمی روی فرمان کوبید.
- نمی‌شه. این حرف، تو باور من نمی‌گنجه وقتی که ازت اون حرف‌ها رو شنیدم، الان یهویی بشنوم که همشون دروغ بودن. نمی‌گنجه گلم می‌فهمی، تو باور من این حرف نمی‌گنجه. چرا بهم حقیقت رو نمی‌گی؟!
صبرم لبریز شد و عاصی در ماشین را باز کردم و با عجله پیاده شدم.
- این تقصیر توئه، مشکل توئه، چکار کنم نمی‌تونم باهات ادامه بدم. نمی‌شه فرهاد، باور کن نمی‌شه.
همین را گفتم و به سمت ماشینم پا تند کردم. امّا از پشت سرم صدایش را شنیدم که با عجله از ماشینش پیاده شد و به سمتم دوید.
همین‌که توی ماشین نشستم. قفل مرکزی را فشردم و به او مجال باز کردن در را به هیچ عنوان ندادم.
توجه نکردم. نه به داد زدن‌هایش توجه‌ کردم و نه به خواهش و التماس‌هایش.
ماشین را استارت زدم و با گریه‌ای که شدتش بیش‌تر می‌شد؛ پایم را روی پدال گاز فشردم و از او دور شدم. ولی از آینه‌ درمانده بودنش را دیدم. به وضوح می‌دانم که نمی‌تواند باور کند. نه حرف‌هایم را، نه این ناگهان رفتن و فرار کردنم را ...
به گفته‌ی خودش، من‌که برایش همه کس بودم؛ چگونه بپذیرد که همه کسش این‌گونه او را کنار بزند.
به او حق می‌دهم. ولی برای رفتن و نماندن و ترک کردن او، خودم را محق‌تر می‌دانم. سرانجام عشق ما جدایی‌ست نه چیز دیگر ...
صدای پیامک موبایلم با هق‌هق گریه‌ی بلندم درهم‌ آمیخت. می‌دانم که فرستنده‌ی این پیامک کیست؛ چرا که قبل از این‌که در اولین فرعی بپیچم، از آینه‌ی بغل دیدم که فرهاد گوشی‌اش را از جیبش درآورد و شروع به تایپ کرد.
بدون این‌که موبایلم را از کیفم بردارم و پیامکش را بخوانم؛ حتی بدون آن‌که بدانم مقصدم کجاست، بی‌هدف به راندن ادامه‌ دادم. فرهاد، سهم من از این زندگی نبود ...
* * *
نیم ساعتی‌ می‌شود که به مقصد رسیده‌ام. ولی برای داخل شدن، همچنان تردید دارم.
چرا این‌جا آمدم؟!
آخر چرا این‌جا ...
خودم هم نمی‌دانم چه مرگم است.
دقایقی بعد، دل را به دریا زدم و از ماشین پیاده شدم.
برای این‌که کمی زمان بخرم؛ با قدم‌های آرام به سمت درب ورودی ویلا رفتم.
کلیدی که از قبل آن را داشتم، داخل قفل در، جا دادم و در تلاش برای باز کردن آن بودم که، در از آن سو باز و رخ به رخش شدم.
موهای حالت‌دار و ریش‌های مرتبش آراستگی همیشگی‌اش را به رخم کشید.
فقط نگاهم کرد. هیچ چیزی نپرسید و همانند همیشه سکوت اختیار کرد.
به محض این‌که عقب کشید داخل شدم و چون می‌دانستم که با راه رفتن، با کفش، در خانه‌ مشکل دارد؛ کفش‌هایم را همان‌جا در کفش‌کن خارج کردم؛ ولی اقدامی برای پازدنِ صندلِ کنار جا کفشی نکردم و یک راست خودم را به کاناپه رساندم و تن خسته‌ام را میهمان نرمی آن، و خنکی که از اسپیلت به صورتم برخورد داشت کردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان پایلوت
  • هلیا حاج حیدری

    1

    سلام قلم خیلی زیبا و هیجان انگیزی دارید خانم حسن زاده امیدوارم همیشه مانا باشه✨🌱 ببخشید رمان رو تا آخرش رایگان میکنید؟

    ۲ ماه پیش
  • رزا

    در پارت 3181

    ممنون سمیرا جون به خاطر زود زود گذاشتن پار تهای رایگان قلمت بی نظیر عزیزم مانا باشه قلمت پایدار باشی 😘

    ۲ ماه پیش
  • زهرا z

    در پارت 3012

    داستان قشنگیه ولی تا میایی بری تو بهر عمق داستان تموم میشه و نمیتونی با داستان اونس بگیری نویسنده عزیزم اگه بشه طولانی تر کنین عالی میشه

    ۴ ماه پیش
  • م

    در پارت 2951

    امیدوارم دوست داشتنش راست باشه باز فیلش یاد هندستون نکنه،کوروشو ول کنه🙏🏻🖤

    ۴ ماه پیش
  • م

    در پارت 2941

    خیلی عالی بود ،خوبه حداقل حنا حسش به اونو فهمید 🙏🏻🖤

    ۴ ماه پیش
  • م

    در پارت 2911

    امیدوارم همین طور باشه تا آخر،تکراری نشه چون کوروش همیشه هست 🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • م

    در پارت 2792

    نه کوروش نمرده نباید بمیره،قول داده زنده بمونه 🥺🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • ونوس

    در پارت 2460

    خیلی روان و زیبا می نویسید . بسیار لذت بردم

    ۶ ماه پیش
  • ونوس

    در پارت 141

    تا اینجا که عالی بود . ممنون از نویسنده عزیز

    ۶ ماه پیش
  • م

    در پارت 2741

    وای خدا کنه برای کوروش اتفاقی نیفتاده باشه 🥺🙏🏻💚

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 2611

    گیریم که باشه به تو چه ربطی داره 😠🙏🏻💚

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 2601

    خیلی بی خود،بدرک که حالش بده همون بهتر که نمی فهمی چشه😠🙏🏻❤️🌹

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 2593

    ولش کن بابا،کم چند ماهه تورو سوزونده 😠😠😠

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 2581

    ایتقدر سکوت کنه تا بمیره نکبت،غلط زیادی که کرده،ازدواجم چند ماهه کرد بعد این حق نداره ازدواج کنه ؟؟؟😮😡🙏🏻💚

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 2541

    آخه به تو چه فضول،برو دعا کن راست باشه عشق تقلبیت از دستت نره😏🙏🏻💙

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟