لیست کلیه پارتهای رمان پایلوت : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 529
-
رمان پایلوت - پارت 61
متعجب به سمتم برگشت. - نه. لب گزیدم. - ولی من حس میکنم از دستم ناراحتی. تمام سعی و تلاشش را میکرد تا به لحن بیانش اطمینان ببخشد. - نیستم. اشاره به عمارت کرد. - برو، منم فردا یا پس فردا قبل رفتن یه سر میزنم. مبهوت نگاهش کردم. - مگه کجا میخوای بری؟ بدون آنکه نگاهم کند، کوتاه پاسخ داد:...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 62
با کمی تامل آب پاکی را روی دستم ریخت. لحن بیانش نه بلند و نه عصبی و نه حتی دلگیر بود، فقط چون طرز بیانش به گونهای بود که با آن آشنا و مأنوس نبودم، برایم کمی عجیب و غیر قابل توصیف احساس میشد. - حنا، من نه از دستت دلخورم، نه عصبیم، و نه حتی ناراحتم. من از اینکه تو بهم از احساست نسبت به فرهاد گفت...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 63
نگاهم به بالا کشیده شد و دلنگران پرسیدم: - حالشون چطوره؟ توران نامفهوم مرا نظاره کرد. - خوب. جوابش برایم خوشایند بود و خوشحالم کرد. - یعنی بهتر شدن؟ متوجه سوالم نشد و با تردید پرسید: - مگه بد بود حالشون؟ آخه وقتی اومدن، نازی خانم میگفت و میخندید. متعجب و بدون آنکه نگاهم را از بالا بگی...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 64
مرموز به پشت سرم نگاهش را دوخت. - تنها برگشتی؟ هم نگران بودم، هم مضطرب، هم کنجکاو! - حالت چطوره؟ بهتر شدی؟ فرهاد چرا در اتاقش رو قفل کرده؟ چرا جواب نمیده؟ چی شد مسموم شدین؟ به زخمش اشاره کردم: - اصلاً چرا زخمی شدی؟ بیاعتنا روی پاشنهی پا چرخید. به سمت تخت رفت و بیتفاوت روی آن نشست. پک ...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 65
قصد داشت لج و حرصم را دربیاورد. آن را از لحن بیانش فهمیدم. - منم پرسیدم اونجا به نظرت برای چی میتونه بره؟ مگه بار اولشه که میره و تو دلیلش رو نمیدونی! از درون در حال انفجار بودم. حجم عصبانیت سلولهای مغزم، هر لحظه بیشتر میشد و سرم تا مرز انفجار مهیب فاصلهی چندانی نداشت. نازی با کمی تامل نگ...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 66
دانستم این بحث با نازی سرانجام خوبی نخواهد داشت. با سخن تند، چند بد و بیراه آبدار حوالهاش کردم و از اتاق خارج شدم. دستی به پیشانیام کشیدم. در حالیکه مسیر اتاقم را در پیش گرفته بودم، شروع به تایپ کردم « فرهاد چرا جواب نمیدی؟ کجایی؟ چرا رفتی تهران؟ چرا رفتی نمایشگاه نیاوران؟ اصلاً واسه چی این ...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 67
از پشت پنجره هواپیما، به آسمانِ پر ستاره که روی شهر بندرعباس پهن بود نگاه کردم که اینبار چاوشی در گوشم با اوج خواند: «چشمای آسمون، رنگینترین کمون تعارف نکن بمون، کفشات و در بیار تا خون بپا کنیم!» اینبار بغض در گلویم نشست، زمانی که چاوشی غمگین زمزمه کرد: «دردات و مو به مو، تو گوش من بگو ...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 68
من وقتی وارد عرشه کشتی میشوم و در پل فرماندهی پستم را از افسر قبلی تحویل میگیرم. دیگر نباید جز هدایت کشتی، بارگیری و تخلیهی درست، حفظ ایمنی کشتی و خدمههایش، دغدغهای داشته باشم. وظایف من تنها به اینها خلاصه نمیشود که! من موظفم، قبل از حرکت کشتی که مقصد بعدی مشخص میشود، مسیر دریایی را تهی...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 69
مسیر صدا را در پیش گرفتم و موبایلم را روی پاتختی دیدم. نام حنا توجهم را به خود جلب کرد. تماس تصویری بود. آنلاین بودنم را میدانست و نمیتوانستم از پاسخ دادن صرف نظر کنم. هنوز نتوانسته بودم برای بیخبر آمدنم، بهانه جفت و جور کنم. برای جواب دادن، آنقدر تعلل کردم که قطع کرد. امّا چیزی نگذشت که دوبا...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 70
با روحیه تضعیف شده و توان تحلیل رفته، روی تخت نشستم. او توضیح نخواست. ولی حق مسلم او دانستم که او را از این موضوع با خبر کنم. - از پروازهای آخر لحظهای، گیرم اومد. دیر وقت بود. نشد که بهت زنگ بزنم. نخواستم خواب زدهات کنم. لبهایش را زیر انگشتهایش غنچه کرد. نمیدانست که من با این عملش در چه...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 71
کرخت و بیحس، پایم را روی آسفالت خیابان گذاشتم و از تاکسی پیاده شدم. کولهام را برداشتم. نگاهم به تابلوی بزرگ بندر افتاد (بندر شهید رجایی). دقایقی بعد، پس از آنکه هویتم برای حفاظت و گارد بندر مشخص شد. به سمت اسکله گام برداشتم. بوی دریا و ماشین آلات و شناورها را با تمام وجود استشمام کردم. در ...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 72
#پارت۸۸ با رسیدن به دفتر master (کاپیتان)، بهنام چند ضربه کوتاه به در زد. صدای تعارف کاپیتان را شنیدیم. بهنام دستگیره را پایین کشید و در را به داخل هل داد. با جدیت به سمتم برگشت: - بفرمایین. به داخل اشاره کردم و دستم را پشت کتفش گذاشتم. - شما بفرمایین. پشت سرش داخل دفتر شدم. نگاهم به چهره...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 73
با احترام زمزمه کردم: - سپاسگزارم. پس از خداحافظی گرم، به اتفاق بهنام از دفتر خارج شدیم. برای تحویل شیفت، مسیر پل فرماندهی را در پیش گرفتیم. لحظاتی بعد، با ورودم به آنجا نگاهم به نیمرخ عمران کوک شد. متوجه حضورمان که شد، به سمتمان برگشت و با دیدنم یکّه خورد. - حاجی خودتی؟ تکه کلامش بود. راه به...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 74
کارهایم که به پایان رسید. کش و قوسی به بدنم دادم تا به آن روش خستگی را از تنم در کنم. به سمت کولهام رفتم و آن را روی تخت گذاشتم. وسایلم را با ترتیب، در کمد جا دادم. حالم از بوی تنم بهم میخورد. بدون اتلاف وقت، خودم را به سرویس بهداشتی کابین رساندم و تنم را به آب مطلوبی که از دوش به پوستم برخورد ...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 75
سرم بین دستهایم محصور بود که صدای متعجب فاطمه را شنیدم. - مگه تو نباید الان کلبه باشی؟ با مکث سرم را بلند کردم. - دیشب برگشتیم. کنارم روی تاب نشست. - چرا، مگه نگفتی شنبه برمیگردین؟ گلوی انباشته از بغض سمجم، اجازهی صحبت را از من ربود. - قسم. سرم را با اکراه بالا آوردم. با درد گفتم: -...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 76
خسته از افکار پریشان، چشمهایم را باز کردم و در نظر اول نگاهم به ابروهای درهم رفتهی فاطمه افتاد. حس کردم از دستم خسته شده است و دیگر حوصلهی نه خودم را دارد و نه اراجیفم را ... یک تای ابرویش بالا رفت و لحظهای خیره نگاهم کرد. بغض مدام سیب گلویم را میلرزاند که حق به جانب پرسید: - الان زانوی...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 77
بی اطلاع شانهای بالا انداختم. - نمیدونم. - یعنی چی نمیدونی؟ پیشانیام را روی زانوهایم قرار دادم. - نمیدونم دیگه، خب از کجا بدونم. نازی که مثل آدمیزاد حرف نمیزنه. عمو و زن عمو هم از دیشب هنوز نیومدن. انگار ویلای دوستش موندن. از بابا هم که نمیتونم چیزی بپرسم. بدتر میترسم اصلا همچین چیز...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 78
بی معطلی در لیست مخاطبینم، نام سوگند را جستجو کردم. ساعت موبایلم را نگاه کردم. عقربهها ساعت یازده را نشان میداد. نمیتوانست تا الان خواب باشد. بدون تعلل، نامش را لمس کردم. موبایل را روی گوشم گذاشتم که فاطمه آهسته گفت: - بزن بلند گو. تماس را روی اسپیکر قرار دادم. بوق میخورد ولی جواب نمیداد. ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 79
با کاپیتان در پل فرماندهی بودیم که صدای پایلوت، از واکی تاکی (بیسیم) پخش شد. - هلیا، هلیا. بندرعباس پایلوت. با اشارهی کاپیتان، واکی تاکی را نزدیک دهانم قرار دادم و مسیج پایلوت را ریپلای (پاسخ دادن) کردم. - بندرعباس پایلوت، بندرعباس پایلوت. خورشید سکند آفیسر. صدایش به شدت برایم آشنا بود. - خ...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 80
در لحظه حادثه و افتادن پایلوت، ممکن است که جانش را همان دم از دست بدهد و یا حتی امکان دارد که دچار نقص عضو بشود. با این حساب همه میدانیم که یک پایلوت، تمام و کمال باید هوشیار و آگاه، و محتاطانه عملیات پایلوتیج را پیش ببرد. افکار پخش و پلای ذهنم را نصفه رها کردم. از پشت شیشههای پل فرماندهی، تم...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش