لیست کلیه پارتهای رمان پایلوت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 529
-
رمان پایلوت - پارت 41
شیشهی سمت خودش را پایین آورد. معصومانه دستش را بیرون برد. در هوای ابری و گرفته که نوید باران میداد، نفس عمیقی کشید. در بند بند آهنگ حس خوب عاشقی را خالصانه لمس کردم. باد موهای حنایی رنگ حنا را، به رقص درآورده بود و با هر نفس، عطر خوش موهایش را که باد برایم به ارمغان میآورد، به جان میکشیدم...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 42
اگر بخواهم کلبه را توصیف کنم. باید بگویم که از بیرون نمایاش چوبی میباشد. اما زمانی که واردش میشوی و دیوارهای سیمانی رنگ شدهاش را میبینی. درمییابی که فقط نمایَش چوبی است و در داخل از آن خبری نیست. رنگ دیوارهای سبز ملایمش برای من بسیار مطلوب است. کلبهای فاقد از اتاق که برای تعویض لباس و ...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 43
تکیهام را از دیوار آلاچیق گرفتم و صدای «برادرجان» گفتن حنا در گوشم پیچید. وقتی که بی تفاوتیام را دید. آلاچیق را دور زد و از سه پلهی آن بالا آمد و با کمی فاصله کنارم نشست. - واسه خوردن هم ناز داری؟ ظرف تمشک را بینمان قرار داد. - بخور که خیلی خوشمزه ست نخوری از دستت رفته. این دختر قصد کشتنم...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 44
صدای مهربانش را شنیدم. - نمیدونی که اون آلوهای قرمز چطور دارن بهم چشمک میزنن. نگاهم به شاخهای از درخت آلو که به حریم داخل آلاچیق نفوذ کرده بود، افتاد. با قلبی مملو از عشق و علاقه نزدیک شاخه شدم و چند عدد از آلوهای رسیده را چیدم. در همان حال صدای قدمهایش را از پشت سرم شنیدم. با فاصله کنارم...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 45
حنا آلوها را کنارش روی نیمکت گذاشت. به ادامهی بحث قبل شرورانه پرسید: - یعنی تو تا این حد به من و دوست داشتنهام اهمیت میدی؟ خوب میدانستم تنها ماندن با این دختر این مکافات را هم به همراه خواهد داشت. من بخاطر همین از تنهایی با او میهراسیدم. از درون زجر میکشیدم و سر سختانه تمام تلاشم را می...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 46
هنوز کلبه را کامل دور نزده بودم که صدای مکالمهاش را شنیدم. - واقعا دستت درد نکنه، اگه تو رو نداشتم چکار میکردم من فاطی. کمی بعد کنار در کلبه، در حالی که یک دستش در جیب شلوار مشکی اسپرتش بود و با دست دیگرش موبایلش را روی گوشش نگاه داشته بود، او را دیدم. - جات خالی هوای اینجا خیلی عالیه، زبونم...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 47
خندان به میز غذا خوری اشاره کرد. - پاشو غذا بخوریم. نگاهم به میز چیده شده افتاد و با شرمندگی گردنم را مالیدم. - میخوردی. مهر و محبت صدایش به دلم نشست. - تنهایی؟! از روی کاناپه برخاست و به سمت میز رفت. - این زشت نیست؟ ایستادم و کاناپه را به حالت قبلی خودش برگرداندم. - نه. روی یکی از صند...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 48
اینبار او بود که ساکت ماند و حرفی نزد. با خرسندی از قابلمهای که روی میز قرار داشت، درون بشقابم مشغول کشیدن ماکارونی شد. او به خوبی میدانست که من عاشق ماکارونی هستم. پس میتوانستم این گونه برداشت کنم که آن غذا را بخاطر من پخته بود و رضایت و خوشحالی من برایش اهمیت دارد. کمی بعد بشقاب را به آ...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 49
سری تکان داد و مشغول خوردن باقی غذایش شد. تنها گذاشتن او را بی احترامی دانستم و منتظر ماندم تا غذایش را تمام کند. با خیالی آسوده به صندلی تکیه دادم و گوشیام را از جیب شلوارم برداشتم و خودم را با آن سرگرم کردم. کمی بعد غذایش که تمام شد با گوشهی چشمم دیدم که متفکرانه نی نوشیدنیاش را درون دهان...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 50
بی حرف کمی، به جلو متمایل شدم. سکوتم را که دید، با لحنی مضطرب ادامه داد: - حالا نه عاشق، اصلاً تا حالا به یکی علاقهمند شدی؟ نه در حد عشق، منظورم فقط در حد دوست داشتنه. گلویم با کویر تفاوتی نداشت، دقیقاً به همان اندازه خشک ... نفس کشیدن برایم سخت شده بود و عرق سرد روی پیشانیام نشسته بود. خ...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 51
ضربان قلبم تند شد. انتظار شنیدن چنین سوالی را نداشتم. هاج و واج نگاهش کردم، پلک زدن فراموشم شد و اصلاً نمیدانستم چه واکنشی باید از خودم نشان بدهم. حنا با این سوالات علناً کیش و ماتم کرده بود و برای باختنم حرکتی را زده بود که هیچ شطرنج بازی در چند حرکت نتوانسته بود حریفش را چنین مغلوب خودش کند...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 52
متوجه چکیدن قطره اشکی که روی دستش نشست، شدم. تعجب هم به دیگر حسهایم اضافه شده بود. با تمام وجود درد حنا را حس کردم. به سهولت میدانستم که برایش حرف زدن سخت شده است. من تنها میان این حسهای مختلف گیرافتاده بودم و هرکدام به نحوی میخواستند کاری کنم تا آنها به سرمنزل آرامش برسند. با درد پرسیدم:...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 53
پاسخش خنجری تیز و برندهای بود که قلبم را مستقیم نشانه گرفت و با شنیدن این نام قلبم به یکباره از تپش ایستاد و وجودم متلاشی و از هم گسیخت. همان صدای معترض لحظات پیش، به آنی شروع به نعره کشیدن کرد و بارها جملهی « من گفتم الکی حرف حنا رو به خودت ربط نده» در گوشم منعکس شد. هر سمتی را که نظر میا...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 54
پس بحث سالها عاشقی و دلدادگیاش وسط بود. از این حقیقت قلبم مچاله گشت. در این همه سال چقدر شرایطمان با هم یکی بود، و من از آن بی خبر بودم. من هم سالهاست که در بلاتکلیفی بال و پر زدهام. من هم درد کشیده و بارها از بلاتکلیفی خسته شدهام. من هم سالهاست به او دلبستهام و روزی نبوده که خیال رسیدن...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 55
من مانند کشتی بودم که در کنار حنا پناه گرفته و به ساحل امن و مطمئن میرسیدم و ترس از گل نشستن برایم معنا و مفهومی نداشت. من از ترس آوارگی، از ترس گم شدن و از ترس نابود شدن به سمت لنگرگاهی میرفتم که اکنون دیگر از آن محروم بودم. تمام تلاشم را کردم که ذرهای از حال بد و افتضاح و ترحم آورم را در ل...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 56
برای خالی شدن از حجم بسیار فشار روحی و روانیام، دلم گریه کردن میخواست، و من با بها ندادن به خواستهی دلم داشتم او را تنبیه میکردم. من اکنون هم قاتل بودم و هم مقتول... هم قاضی بودم و هم مجرم ... من برای خودم حکم صادر و بدون فوت وقت آن را اجرا کرده بودم. عصبی گوشیام را از جیبم خارج کردم و شم...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 57
من اکنون همان شناور لِیداپ ( یا Laid up , از کار افتاده، خوابیده) شده بودم و این اتفاق را با تمام وجود قبول داشتم. روزی عشقم حکم همان موتور محکم و کار آمدی را برایم داشت که من با خیالی جمع و اتکا به آن، از مصاف امواج سهمگین و خروشان اقیانوس و دریا گذر میکردم و هراسی از باران موسمی و طوفان نداش...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 58
نگاهم همچنان به سوی او بود که با لحنی مشکوک ادامه داد: - یکم قضیه بوداره. فرهاد حال و حوصله نداشت و خوب توضیح نداد، منم زیاد سوال پیچش نکردم، ولی برسم رامسر قشنگ تخلیه اطلاعاتیش میکنم. اشتباه نکنم، فکر کنم مثل شب تولدم حتماً زیادهروی کردن. بابا و عمو فرزینم که بالا سرشون نبودن و اون دوتا هم تا...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 59
عاشقش بودم ... بیش از حد تصور وابستهاش بودم. میتوانستم به این زودیها فراموشش کنم؟ میتوانستم عشقش را از قلبم پاک کنم؟ رد خاطرههایش را چطور؟ میتوانستم آنها را از گذشتهام محو کنم؟ نه ... نمیتوانستم. بغضم بزرگتر و حجیمتر میشد و تا مرز ترکیدن فاصلهی چندانی نداشت که ناگهان، حنا چشم...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 60
ساعت از هشت شب میگذرد و در مسیر بازگشت به رامسر بودیم. کمتر از نیم ساعت از راه باقی مانده و ذهنم انباشته از سوالهای گوناگون و مختلف بود. ساعاتی پیش در حال تعریف کردن اتفاقات چند ماه اخیر برای کوروش بودم، که یکباره نمیدانم چه شد که تصمیمش را تغییر داد و گفت وسایلم را جمع کنم تا هر چه زودتر به ...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش