پارت صد و سی و یک :

دستپاچه لبخند زدم:
- خوبی؟ داشتم می‌اومدم تبت رو چک کنم.
قدردان به حرف آمد:
- خوبم، تب ندارم.
با شرمساری افزود:
- دیشب به زحمت انداختنمت، شرمنده.
شروع به ریختن چای درون فنجان‌ها کردم.
- زحمتی نبود.
کمی بعد روبه‌رویم روی صندلی نشست.
حس کردم نگاه می‌دزدد. سرفه‌ای کرد. سرمای دیشب کار خودش را کرده بود و حنا سرما خورده بود.
یاد حرف‌های زن‌عمو افتادم. زمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!