لیست کلیه پارتهای رمان پایلوت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 529
-
رمان پایلوت - پارت 1
❌تمامی اتفاقات و شخصیتهای این رمان، زاده ذهن نویسنده بوده است و هر گونه تشابه، کاملا اتفاقی میباشد❌ - چرا هیچوقت هیچی اونطوری که میخوام نیست؟! با لبخندی تلخ و بغضی سمج نگاهم کرد و به پارک اشاره زد. - داری همونجایی که شروع کردی تمومش میکنی. آره؟! با کمی خشونت موهای پخش و پلایی که م...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 2
به آرامی به سمت آشپزخانه رفت. لحظاتی بعد با سینی شربت برگشت. با کمی فاصله کنارم نشست. یکی از لیوانها را برداشت و شروع به نوشیدن کرد. - گفته بودم دوباره برمیگردی. یادته؟ بلاخره به حرفم رسیدی؟ ترجیح دادم ساکت بمانم و چیزی نگویم. زیرا پاسخی نداشتم که تحویلش بدهم. چون بازگشت دوبارهام به این ویلا...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 3
(فلش بک) - یه دور بچرخ. کاری که از من خواسته بود را انجام دادم. با دقت سرتاپایم را از نظر گذراند و با تاسف سرش را به طرفین تکان داد. - بهت نمیآد، باور کن بهت این تیپ نمیآد. نمیدونم چرا اینقدر برای پوشیدن چیزهایی که بهت نمیآد مُصری. همش تظاهر به چیزی میکنی که نیستی. درهم رفتن اخمهایم د...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 4
سیستم را روشن و آهنگ مورد نظرم را انتخاب کردم. طولی نکشید که زنگ موبایلم، به صدا درآمد. نگاهم روی صفحهنمایش آن ثابت ماند. فرهاد تعلل کردنم، برای پاسخ دادن را که دید؛ کنجکاو پرسید: - کیه؟ چرا جواب نمیدی؟ خونسرد نگاهش کردم. - باباست. - عمو؟ با تکان سرم پاسخش را دادم. - خب چرا جواب نمیدی؟ ...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 5
کلافه شد. - این طرز حرف زدن برای دختر من، مناسب نیست؛ دربارهی خواهرت درست حرف بزن. همونکاری که گفتم رو بکن. شب خبر اینکه برگشتین به خونه رو باید بشنوم. اگر جز این باشه خودت به بعدش فکر کن. خندهی مسخرهای بر لب نشاندم. - منظورت از بعدش چیه بابا، میخوای کارتهای بانکیم رو ازم بگیری؟ قسط و...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 6
نمیدانم این درد بی درمان چه بود که به جانم رخنه کرده بود. گاهی حس میکردم پدرم از بودنم در کنار فرهاد رضایت ندارد. برایم این حس بیش از اندازه آزار دهنده بود. زیرا من در این زندگی هیچ چیز را به اندازهی بودن در کنار فرهاد دوست نداشتم. میان شلوغی افکار ذهنم درگیر بودم که صدایش را شنیدم. - ای...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 7
اما زهی خیال باطل، مگر میشد زمانی که فرهاد در چند وجبیام حضور داشت به چشمانم خواب بیاید؟ من با هر دم و بازدمی که انجام میدادم از عطر فرهاد پر میشدم و هوش از سرم میرفت. به همان خاطر، از آن تصمیم، صرف نظر کردم. خودم را به خواب زدم و فقط چشمانم را بسته نگاه داشتم. *** از راه افتادنمان سه ساع...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 8
قلبم گرم محبتش شد. خندهی بلندی که تمایل به نشستن روی لبهایم داشت را با هزار زور و اجبار پس زدم. منظورش از شغال به نازی بود. البته این نام را خودم روی او گذاشته بودم و جز منو فرهاد کسی از این لقب خبردار نبود. گاهی از دست کارهای نازی و آدم فروشی و خبر چینی و دهن لق بودنش که خسته میشدم، او را...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 9
شاید فرهاد راست میگوید، نباید زیاد به پر و پای پدرم بپیچم و دم پرش باشم. با این حساب فعلا دوری مناسبترین گزینه برای این آتش بس یکطرفه بود و چه جایی بهتر از خانهی گرم و امن نرگس خاتون و عمو یحیی ... به محض رسیدن، به وسیلهی چند ضربهی آرام به روی در، اعلام حضور کردم. - کجایی نرگس خاتون، بیا ...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 10
به قصد شستن دستانش به سمت سینک ظرفشویی رفت. - اون که بله تو اگه از سهم فسنجون من نخوری و به بشقاب غذای من ناخنک نزنی که شبت صبح نمیشه خانم. بی تفاوت شانهای بالا انداختم. در حالی که دستانش را به وسیلهی حوله خشک میکرد با لحنی که نگرانی هم چاشنیاش بود پرسید: - چی شد زود برگشتی خانم؟ مگه نگ...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 11
روی دستم را به نرمی نوازش کرد. - من خیلی خوب متوجه حرفهات میشم. بعضی از خواستههات بجاست، ولی به عمو شاپور هم حق بده. اون حقش بود بدونه که دخترش با کی داره میره مسافرت. معترضانه دستم را از زیر انگشتانش بیرون کشیدم. - بحث منو تو به نتیجه نمیرسه پس ادامه دادن اون بیهوده ست. دوباره مشغول خرد...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 12
فاطمه قفل دستانم را که با آنها زانوهایم را بغل گرفته بودم را باز کرد. - میدونم قربونت برم، مگه میشه ندونم چه دردی میکشی، مگه میشه ندونم چقدر برات تحمل این شرایط سخته. ولی خب تا کی؟ تا کی میخوای به این منوال ادامه بدی؟ تا کی میخوای به خودت زجر بدی؟ بلاخره یه جا باید تکلیفت رو با خودت و ای...
بروزرسانی در : ۷۹۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 13
«باشه»ای برایش تایپ کردم و پیامهای دیگرم را چک کردم. چیز مهمی نبود و بخاطر همین تلفن همراهم را به جای قبلیاش برگرداندم و به قصد مسواک زدن و دوش گرفتن از تختخوابم دل کندم و به سمت سرویسی که در اتاقم قرار داشت قدم برداشتم. یک ربع بعد کارهایم که به اتمام رسید، حوله پیچ از سرویس خارج شدم و به ...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 14
دراصل هر کاری پدرم برای من انجام نداده است عمو فرزین بی منت و چشمداشت آن را برایم انجام داده است. خودش را طوری به من نشان داده است که اگر در خیابان ماشینم خراب شود یا جایی لنگ پول باشم، اولین کسی که به ذهنم میرسد تا به او زنگ بزنم و کمک بخواهم عمو فرزین باشد. محبتهایی که او در حقم کرده را حتی...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 15
ابتدا تکیهاش را از ماشین گرفت و بعد اخم آلود نگاهم کرد. از دور برایش بوسهای فرستادم. لبخند دلربایی بر لب نشاند و منتظر ماند تا نزدیکش شوم. به چند قدمیاش که رسیدم، با صدای بلندی شروع به آواز خواندن کردم. - سلامِ من به تو یار قدیمی، منم همون هوادار قدیمی... فاطمه هم در جوابم با صدای دوبلوریاش...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 16
غم تمام وجودم را به احاطهی خودش درآورد. - دیدن این صحنهها بدون شک خیلی قشنگه، ولی از یه سمت هم آدم رو چراهای توی ذهنش میکشه. اصلا چرا باید بین آدمها اینهمه فاصلهی طبقاتی باشه. به سمتش برگشتم. - فکر نکن دارم بهت خوبی میکنم و تو رو مسئول این کار کردم که ملاقات اینجور افراد بری و باهاشون ...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 17
علاقهی زیادی که من به هنر و طراحی دارم، خیلی بیشتر از آن چیزی است که نشان میدهم. زمانهای بیکاریم، اوقات فراغتم، حتی زمانهایی که خیلی ناراحت و غمگین میباشم، تنها چیزی که حس خوب میتواند بهم القا کند همین نقاشی و طراحی کردن است. از نقاشی و طراحی کردن روی سفال گرفته تا بوم و چوب و سنگ و هرچ...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 18
طبق حرفهایی که از عمو فرزین و پدرم شنیدهام، گویا عمویم هم بخاطر مادر کوروش بدون این که به کسی اطلاع بدهد بی خبر از همه خانه را ترک میکند و قاچاقی راهی فرنگ میشود. و اکنون هم حتی کسی خبر ندارد که او کجاست و در چه حالی به سر میبرد. اصلا در قید حیات است یا نه! به پاتوق که رسیدم، به سمت پارکین...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 19
رد کمرنگی از لبخند روی لبهایش نقش بست. ولی برخلاف او که تمام تلاشش را میکرد که لبخند عیانی که برای نشستن روی لبهایش کاملا مصر بود را پس بزند، من به خندیدنم با صدای بلند، ادامه دادم. - بخدا راست میگم، از این همه سردیِ خودت، بخاری لازمت نمیشه؟ تمام تلاشش را کرد تا عادی پاسخم را بدهد. ولی من ...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 20
برای رفتن به پاتوق، باید از روی پل چوبی هلال مانند که زیر آن، نهری قرار داشت و ماهیهای رنگارنگ در آن در حال شنا کردن بودند، رد شویم. به محض رسیدن روی پل، از جیب کولهام نان باگتی که با خودم آورده بودم را خارج و شروع کردم به خرد کردن آن بالای سر ماهیها ... با توقف من، کوروش هم ایستاد. بدون آنک...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش