لیست کلیه پارتهای رمان پایلوت : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 529
-
رمان پایلوت - پارت 141
گره ریزی بین ابروهایش انداخت، از بس اخم نمیکرد بهش نمیآمد و با چهرهاش نا آشنا بودم. میخواستم عقب بکشم، بیخیال شوم. ولی بیقراری هایم که یادم میافتاد مرا برای نزدیک کردن خودم به حنا مصرتر میکرد. نکند حنا جدا شدن و دوری کردن از من را میخواست؟ - چیزی شده؟ تمام زورش را زد و لبخندی ساختگی ب...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 142
- درسته باید باهاش کنار بیام. - کارخوبی میکنی. در جوابم باز هم سکوت کرد. در فکر بودم که حرف چه چیز را به میان بکشم که دوباره مکالمهای باهم داشته باشیم که حنا به یکباره چیزی را پرسید که قلبم از تپش ایستاد و چنان شوکه شدم که ناخودآگاه پایم را تا انتها روی ترمز قرار دادم و فشردم. - کوروش تا حا...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 143
گلویم خشک شده بود، همانند بیابان خشکیده بودم. همچو کویری خشک اما سوزان... دمای بدنم هر دم بیشتر میشد. توقع نداشتم که زمان اعتراف به عشقم به این زودیها از راه برسد، من آمادگی نداشتم. هنوز نیمی از وجودم، برای اعتراف با خودم یکرنگ و تصمیمم قطعی نبود، چون هنوز باور داشتم که حنا باید یاد و خاطر و ع...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 144
خیالاتم مرا به سمت رویایی میبرد که روزی هم من همانند این مرد بتوانم بی هیچ ترس و واهمهای حنا را به آغوش بکشم و قربان صدقهاش بروم. در آینهی آسانسور، نگاهم برای چند لحظه با حنا درهم گره خورد. نگاهش نافذ بود و سوزان، طوری که کاری کرد که چشم از او گرفتم و به کف آسانسور دوختم. ممکن بود که دست ...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 145
دستی به صورتم کشیدم و از اتاق پرو خارج شدم. حنا با دیدنم نزدیکتر آمد و چیزی گفت که ناخودآگاه نگاهم را به سمت خودش کشاند. - مثل دامادها شدی، از کجا معلوم نکنه همین روزها رفتیم خواستگاری همونی که عاشقش شدی. کرواتم را سفتتر کرد. - نکنه بهش تا حالا نگفتی که عاشقش شدی، هوم؟ یخ بستم، قصد داشت از...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 146
برای لحظهای انگار جریان برق چندهزار ولتی بهش وصل شد. به وضوح جا خورد و با چشمانی گرد شده مرا کاوید. - یعنی از آشناهاست؟ دیگر فرصت عقب نشینی نداشتم. قصد نداشتم که سکوت کنم ولی قصد اعتراف کردن به او را هم نداشتم ... یکجورهایی فقط دوست داشتم به او سرنخ بدهم و خودش به جستجوی جواب اصلی بشتابد. به...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 147
با نگاهی قدردان از او تشکر کردم و به سمت، پیشخوان رفتیم. پس از تسویه حساب و خروجمان از بوتیک، حنا به سمت آسانسور قدم برداشت. - مطمئنی چیزی لازم نداری؟ زیرکانه پاسخ داد: - من ندارم، ولی اگه بخوای برای عشقت به عنوان سوغاتیِ سفرمون هدیه بخری میتونم همراهیت کنم. زیرکیاش چیزی فراتر از حد تصورم ...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 148
حنا جعبهی گردنبند را به سمتم گرفت و با لحنی نگران که سعی در پنهان کردن آن داشت پرسید: - میدونی معنی پلاک گردنبندی که خریدی چیه؟ میدانستم، به خوبی میدانستم. خیره در چشمانش سری به نشانهی تایید تکان دادم و آنرا از او گرفتم. با کنجکاوی پرسید: - یعنی چی؟ برای پاسخ دادن تردید داشتم که فریادی...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 149
بغض در گلویم نشست: - تو مدرسه بخاطر رنگ حنایی موهام مسخرهام کرده بودن. بعد از تعطیلی، به محض رسیدن به عمارت، بجای اتاقم به پشت یکی از درختهای کاج پناه برده بودم و اونقدر گریه کرده بودم که همونجا خوابم برده بود. چند ساعت بعد به محض باز کردن چشمام کوروش رو کنارم دیده بودم. سرم روی پاهاش بود. م...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 150
کمی نزدیکم شد و دستش را روی ران پایم گذاشت. - یه چیزی شده اما چی نمیدونم و تو هم از گفتنش طفره میری! حرفهای پرستار برای بار هزارم دم گوشم تکرار شد، حرفهای گذشتهی فاطمه در خاطرم نقش بست، کارها و حرفهای ضد و نقیض کوروش مقابل چشمانم خودنمایی کرد، و در آخر به محض یاد آوری آن شب و نگاه سوزناکی...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 151
قلبم ضرب گرفت، خوف همانند آن شب بر قلبم چیره گشت. استرس طوری غالبم شد که گلویم به خشکی زد. نمیشد، چنین چیزی ممکن نبود. اگر ممکن میشد من واکنشم چه بود، چکار باید میکردم که دل کوروش را نشکنم. قلب من که به او تعلق نداشت ... در میان اوهام ذهنم پرسه میزدم که فاطمه، لیوان آبی به سمتم گرفت. برای گر...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 152
دست فاطمه روی آرنجم نشست و تکان ریزی به آن وارد کرد. - قبول کردی حنا؟ اشک بی اذن و اجازه به چشمانم شبیخون زد. فاطمه مات و مبهوت نگاهم میکرد. - خب چرا گریه میکنی؟ مگه این بده؟ به سمت تخت رفتم و زانوی غم بغل گرفتم و به اشکهایم اجازهی هرچه بیشتر باریدن را دادم. - من باور دارم که عشق کوروش و...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 153
زمان عاشقی من شروع نشده به انتها رسیده بود و برایم دست تکان میداد و وداع میکرد. دلم بند او بود، تمام او را خواهش میکرد و من با بی رحمی هرچه تمامتر خودم برای دلم خط و نشان میکشیدم تا او را سر عقل بیاورم. با درد نگاهم را به چشمان عصبی و شاکی فاطمه دوختم و دستش را گرفتم. - فاطمه فرهاد برای من...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 154
عشق عمرم را حرام و مرا اسیر بازوهای قدرتمند و قطور خودش کرده بود. به طوری که مرا از خودم دور ساخته بود. دلم برای خودم تنگ شده بود، من خودم را گم کرده بودم، میخواستم خودم را دوباره به دست بیاورم. اما چگونه نمیدانستم و فعلا چارهی راهم را فرار و دور شدن از اینجا و آدمهای دور و اطرافم میدانستم....
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 155
نزدیکم شد و با قاطعیت پرسید: - حالا هم مثل یه دختر خوب، برام تعریف کن که این چند روزی که با کوروش سفر بودین چی بینتون گذشت که چشمای تو رو بالاخره باز کرد و تونستی متوجه عشق اون بیچاره بشی؟ باید میگفتم؟ برای نگفتن دلیل داشتم؟ چاره داشتم؟ نه نداشتم، فاطمه با این لحن بیان و طرز نگاه همهی دلیله...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 156
با زور و اجبار بغضم را بلعیدم. - داشتیم کنار هم فیلم ترسناک میدیدیم، یهو بهش بخدا به حالت گله یکم از فرهاد گفتم، اونم نشست و حسابی دلداریم داد و تمام تلاشش رو میکرد تا با حرفهاش قانعم کنه که این روزها هم میگذره، حنایی که من میشناسم این بحران از زندگیش رو به راحتی پشت سر میذاره، خیلی برام ...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 157
با عجله گفتم: - نه بخدا، از اون نترسیدم، من به اون اعتماد دارم، میدونم دست از پا خطا نمیکنه، بیشتر از این میترسیدم که نکنه حرفهای تو درست از آب دربیاد، باورش سخت بود برام، همش با خودم میگفتم اون موقع من با دل کوروش چیکار کنم، چطور عشقش رو پس بزنم که عذابش نداده باشم. لبخندش عمق گرفت. - یع...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 158
- مگه میشه نپرسیده باشم، پرسیدم ولی جواب نداد و هی طفره رفت، بعد هم که جلوی مرکز خرید واستاد و ازم خواست تا تو خرید لباس برای عروسی فرهاد و ویولت همراهیش کنم. - خب رفتی؟ - آره رفتم، براش یه کت شلوار انتخاب کردم و وقتی رفت بود پرو کنه مدام با خودم کلنجار میرفتم که چطوری از زیر زبونش حرف بکشم،...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 159
فاطمه پقی خندید. - وای خدا، چکار کردی حنا و من خبر نداشتم، واقعا که چرا بهم نگفتی اینارو؟ بدون اینکه منتظر بماند تا من در پاسخش چیزی بگویم خودش ادامه داد: - حالا اینارو ول کن، کوروش چی گفت؟ - فکر کنم خودش فهمید که من تا جوابم رو نگیرم ول کنش نیستم، چون خستهاش کرده بودم با سوال و حرفام کلاف...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 160
شلیک صدای خندهی بلند فاطمه در اتاق پیچید، هول زده دستم را روی دهانش قرار دادم. - چه خبره، الان همه رو بیدار میکنی؟ به نشانهی باشه کف دستش را بالا گرفت، همین که دستم را برداشتم با صدای کنترل شدهای گفت: - تو این حرف رو از زبون کوروش شنیدی و باز شک داری که اون عاشقته یا نه! همانند این دو روز...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش