ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و بیست و پنجم :
دلآسا و دیاکو تو خونهای نزدیکِ خونهی پدری پندار مستقر شدن. قرار شد من هر روز بهشون سر بزنم.
موقع رفتن، دلآسا دستمو گرفت. دستش گرم بود. گفت:
«میدونم این روستا یادآور چیزای خوبی برات نیست… میدونم سخته. اما مطمئنم آخرِ همهی اینا، برای تو و پندار یه چیز قشنگ هست.»
یه لحظه دلم فشرده شد. نمیخواستم دلِ مهربون و همیشه امیدوارِ دلآسا بشکنه. لبخند زدم، هرچند زورکی، و گفتم:
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
0سپاس فراوان به روژان عزیز مرسی از قلم زیبات امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد و زود به زود برامون پارت بذاری🙏💞💞💞💞💞💞
۹ ماه پیشمریم
0چه باحال خان خانم😎 عاشق قلمتم
۹ ماه پیشزهرا
0خیلی هیجانیه خیلیییییی مرسی نویسنده جان
۹ ماه پیشسیما
0🥲🫠چرا انقدر قلمت خوبه اخهههه من دیگه نمیتونم
۹ ماه پیشمهتاب
0وایییی کاشکی یه راهی باشه پندار مهوا بهم برسن🥲خدایاااااا
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
0چرا انقدر همه نسبت به پندار گارد دارن؟یعنی فقط من خیلی خوشم میاد ازش این بشر جذاب سعی داره همه چی رو درست کنه به روش خودش فقط