ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و سی و دوم :
پندار بیرون رفت، من موندم و دلآسا. پفی کشیدم و گفتم:
ـ واقعاً نمیدونم دلی، همهچی پیچیده شده. حس میکنم تو یه باتلاق گیر افتادم و هرچی بیشتر دستوپا میزنم، بیشتر میرم پایین.
دلآسا لبخند کمرنگی زد و گفت:
ـ شاید زیادی داری دستوپا میزنی. بعضی وقتا باید یه کم آروم بگیری و بذاری زمان کار خودشو بکنه
لبخندی زدم، بلند شدم و گفتم:
ـ من برم دلی، کلی کار دارم.
دلآسا دس
لطفا صبر کنید...
