ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و بیست و چهارم :
پندار از اتاق بیرون رفت. لباسهام رو عوض کردم تا برم به دلآسا برای رفتن به خونهی جدید کمک کنم. امیدوار بودم همهچی خوب پیش بره.
بیرون که رفتم، دیدم بردیا جلوی اتاق دلآسا ایستاده. یه نگاه کوتاه بهم انداخت، بعد سرش رو انداخت پایین و آروم خواست از کنارم رد بشه.
اما ایستاد و بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:
«زنِ خان بودن به کسی کمکی نکرده، فقط باعث شده آسیب ببینن.»
برگشتم بØ

لطفا صبر کنید...

فخری
0خسته نباشی روژان جون ممنون از رمان خوبت عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞