ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و بیست و نهم :
پندار، این مردم تا وقتی سقف درست و حسابی بالای سرشون نداشته باشن…
چه فایدهای داره براشون مدرسه بسازیم؟
دستمو روی میز گذاشتم و ادامه دادم:
به نظر من اول چادر بگیریم… چند تا خانواده رو موقت ببریم اونجا… خونههاشون رو بسازیم…
بعد که سر و سامون گرفتن، خانوادههای بیشتر، خونههای بیشتر…
کنارش مدرسه، درمانگاه، همهچی… اما از «خانه» شروع کنیم.
مکث کردم.
رو پول Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
منیره
2من زودتر دلم میخواد برسم به دل آسا و دیاکو
۸ ماه پیشسها
1عالی بود روژان جان قلمت توانا🌸
۸ ماه پیشرها
1واقعا خیلییییی خوب بود این پارت اون مهوایی که میخوام برگشته😎
۸ ماه پیشالناز
1انگار دلم میخواد با پندار صاف شه😂😂😂😂
۸ ماه پیشالناز
1لابد بانو هم مثه مادرشوهر خاتون به مهوا میگه اینجا خونه خانه نه نوانخانه😣😣 پندار اولش راس گفته که زشت بانوئه😂😂
۸ ماه پیشفخری
1ممنون از رمان خوبت روژان جون خدا قوت عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۸ ماه پیشفاطمه
1این پارت همین الان خوندم جذب شدم برم از اول بخونم خیلی قشنگ بود قلمت مانا نویسنده عزیز
۸ ماه پیشنهال
0مگه میشه هر پارت از رمان یه درسی داشته باشه من عاشقتم نویسنده عالی مینویسی🌼
۸ ماه پیششیما
1مهوا نه فقط یه شخصیت، بلکه یه زخم زنده ست باهاش خندیدم، باهاش ترسیدم و باهاش گریه کردم
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1من دیگه دارم با مهوا و پندار زندگی میکنم خدایااااا