ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و بیست و سوم :
به پندار نگاه کردم و با لبخند گفتم:
عزیزم…
بعدِ صبحانه باید با هم صحبت کنیم.
آروم گفت:
باشه. انگار هنوز توی شوکِ این تغییرِ من مونده بود.
صبحانه توی سکوت خورده شد.
دلآسا زودتر از همه بلند شد؛ رفت تا دارو و صبحانهی دیاکو رو بده.
من و پندار رفتیم توی اتاق.
سکوت… و نگاهش که ولکن نبود.
نمیدونستم از دیدنِ من لذت میبره یا فقط متعجبه
از این مهوا
لطفا صبر کنید...

الناز
0حالا میگم کاش زودتر عقد کنن😍😂