پارت صد و بیست و هفتم :

تو سالن وایسادم تا بتونم حرف‌های پندار رو گوش بدم.
پندار با خشم به بردیا گفت:
«داری از حدت رد می‌شی…
شما هم یادت نره، مادر من نیستی!
اگه بهتون احترام می‌ذارم، به خاطر تربیت مادرمه.
دفعه‌ی بعد جایگاه همسر من، خان‌خانم این روستا، رو زیر سوال ببرید،
باهاتون مثل واقعیت درونی‌تون — معشوقه‌ی خان قبلی بودنتون — برخورد می‌کنم، نه خانوادم.»
از حمایتش یه لبخندِ قشنگ Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    روژان جون دست گلت درد نکنه عزیزم عالی بود قلمت مانا💞💞💞💞💞💞💞

    ۹ ماه پیش
  • آمنه

    0

    عالی بود ممنون بانو

    ۹ ماه پیش
  • فاطی

    2

    سخته گذشتن و کنار آمدن ولی زمان همه چیز را درست میکند..صبور باید بود

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️