پارت صد و سی و هفتم :

چند ساعت بعد، پندار و بردیا به خانه برگشتند. خستگی از چهره هر دو پیدا بود؛ لباس‌هایشان خاکی شده بود و رد آفتاب روی صورتشان نشسته بود.
پندار همان‌طور که لیوان آب را یک‌نفس سر می‌کشید، نگاهی به من انداخت و با خنده‌ای خسته گفت:
ـ مهوا… واقعاً برای شروع، خیلی وسیله خریدی.
لبخند کم‌رنگی زدم و جرعه‌ای از چایم نوشیدم.
ـ بچه‌های این روستا لایق یه مدرسه واقعی‌ان، نه چهارتا نیمک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    روژان جون عالی بود خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    عجب نامردیه،یبار شیوارو نجات داده بعدم بجاش سنگسار بشه 😮🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • راز

    2

    خیلی هم عالی پس برا چی انگار با مهوا اوایل ک با پندار اومد داخل خونه خودش و مادرش باهاش مخالفت می کرد

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️