پارت صد و سی و هفتم :

چند ساعت بعد، پندار و بردیا به خانه برگشتند. خستگی از چهره هر دو پیدا بود؛ لباس‌هایشان خاکی شده بود و رد آفتاب روی صورتشان نشسته بود.
پندار همان‌طور که لیوان آب را یک‌نفس سر می‌کشید، نگاهی به من انداخت و با خنده‌ای خسته گفت:
ـ مهوا… واقعاً برای شروع، خیلی وسیله خریدی.
لبخند کم‌رنگی زدم و جرعه‌ای از چایم نوشیدم.
ـ بچه‌های این روستا لایق یه مدرسه واقعی‌ان، نه چهارتا نیمک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    2

    خیلی هم عالی پس برا چی انگار با مهوا اوایل ک با پندار اومد داخل خونه خودش و مادرش باهاش مخالفت می کرد

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!