ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و سی و هفتم :
چند ساعت بعد، پندار و بردیا به خانه برگشتند. خستگی از چهره هر دو پیدا بود؛ لباسهایشان خاکی شده بود و رد آفتاب روی صورتشان نشسته بود.
پندار همانطور که لیوان آب را یکنفس سر میکشید، نگاهی به من انداخت و با خندهای خسته گفت:
ـ مهوا… واقعاً برای شروع، خیلی وسیله خریدی.
لبخند کمرنگی زدم و جرعهای از چایم نوشیدم.
ـ بچههای این روستا لایق یه مدرسه واقعیان، نه چهارتا نیمک
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

راز
2خیلی هم عالی پس برا چی انگار با مهوا اوایل ک با پندار اومد داخل خونه خودش و مادرش باهاش مخالفت می کرد