پارت صد و سی و سوم :

به سوگل زنگ زدم. با اولین بوق تماس رو برداشت.
صدایش گرفته و بی‌حال بود.
ـ سلام مهوا، خوبی؟
اخم کوچیکی کردم و گفتم:
ـ سلام، تو خوبی؟ چرا صدات گرفته؟
آهی کشید.
ـ هیچی…
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
ـ کاری داشتی؟
لحنش می‌گفت «هیچی» که می‌گه، یعنی خیلی چیزها هست که نمی‌خواد بگه.
گوشیمو محکم‌تر گرفتم و گفتم:
ـ سوگل، کمک می‌خوام.
چند ثانیه سکوت کرد، بعد با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت روژان جون خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا🤎🤎

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عال بودممنون 😁👌🙏👏

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️