ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و سی و سوم :
به سوگل زنگ زدم. با اولین بوق تماس رو برداشت.
صدایش گرفته و بیحال بود.
ـ سلام مهوا، خوبی؟
اخم کوچیکی کردم و گفتم:
ـ سلام، تو خوبی؟ چرا صدات گرفته؟
آهی کشید.
ـ هیچی…
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
ـ کاری داشتی؟
لحنش میگفت «هیچی» که میگه، یعنی خیلی چیزها هست که نمیخواد بگه.
گوشیمو محکمتر گرفتم و گفتم:
ـ سوگل، کمک میخوام.
چند ثانیه سکوت کرد، بعد با
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت روژان جون خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا🤎🤎