ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و بیست و یک :
با پندار راه افتادم سمت اتاق.
همین که در بسته شد، ایستادم. برگشتم سمتش و گفتم:
یا همین الان همهچیز رو میگی و تمومش میکنی، پندار…
یا من برمیگردم.
خستهام… خسته از نفهمیده موندن، از معلق بودن. میفهمی؟
نگاهم کرد.
تو چشمهاش شک بود، تردید بود، ترس بود… و چیزهایی که حتی اسم نداشتن.
نشست روی تخت، با دستهاش سرش رو گرفت؛ انگار وزن یه دنیا افتاده بود روی شونه
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
1وزندگی چه بازیهایی برایت در نظر میگیرد. ممنون نویسنده عزیزم بابت پارت گذاری.تندرست باشی
۱۱ ماه پیشفخری
3روژان جون خوشحالم که سلامتی داشتیم دل نگران می شدیم امیدوارم موفق باشی عزیزم 🙏🏻🌹❤
۱۱ ماه پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
مرسی عزیز دل❤️
۱۱ ماه پیشMarzi
2خوش برگشتی روژان جان
۱۱ ماه پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
قربونت برم عزیز دل مرسی از صبوریتون❤️❤️
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0پندار کاش یکم بیشتر توضیح میدادی اهههههههههه