ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و سی و پنجم :
بیحرف وارد عمارت شدم و مستقیم به سمت اتاقم رفتم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای مردی از پشت سرم باعث شد قدمهایم متوقف شود.
ـ خانم جوان…
برگشتم.
آیهان چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. همان نگاه نافذ و آرامش روی صورتم نشست. لبخند محوی زد و گفت:
ـ اجازه میدید خودم رو معرفی کنم؟ آیهان هستم… خانِ روستای بالا.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ خوشبختم.
خواستم دوباره به را
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

روژان کاردان | نویسنده رمان
عزیزم❤️
۳ ماه پیشم
1اینو از کجا پیدا کرده،اصلا چرا بهش دادنش،وکالتشو تو چه کاری می خواد قبول کنه 😠🤔🙏🏻
۳ ماه پیش.....
3کاش عکش کارکتری رو همین جا در رمان میزاشتین آخه استوری همه عکسا نشون نمیده من نگاه کردم
۳ ماه پیشزهرا
2عالی بود.خواستش چیه ؟باتشکر.عکس شخصیت هارابزارید.ممنون😁🙏👏
۳ ماه پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
استوری شد تو برنامه عزیزم❤️
۳ ماه پیشراز
3زود پارت بزار بانو ما منتظریم لطفا جای حساس هم ک تموم شد یعنی خواسته ایران چیه؟حس میکنم مهوا هم ی خان زاده هست
۳ ماه پیشافسون
2خسته نباشی گلم😙حس میکنم خبرهای جدیدی تو راهه که فاصله ی ایهام و خانم وکیل و پر میکنه و پندار و بردیا رو عصبانی تر گذشته ی مهوا بیشتر رو میشه وآینده ای نه چندان مطمئن الهی اینطوری دوری از پندار نشه ها روژان جون🤕🥺
۳ ماه پیشفخری
2سپاس فراوان روژان جون عالی بود خدا قوت عزیزم قلم زیبات مانا🩷🌸🩷🌸🩷🌸
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مارال
0تااینجا یه کله خوندم عالی بود ممنون